Sunday, August 28, 2011

 it’s no sacrifice at all


تعطيل ... من دارم كمدهاي اتاقم و زير تختم رو كن فيكون ميكنم تا بلكه كمي مرتب بشه و بدونم چي به چيه! قيامتي شده بيا و ببين !كلي لباس و وسيله گم شده پيدا كردم ...

اين وسط يك كارتن پيدا كردم كه توش يك عالمه نوار كاست و واكمنم رو گذاشته بودم، چه نوارهايي ... يادش به خير ! روي برچسب  يكي از نوارهام با يك خودكار سبز نوشته بودم :selection 8

گذاشتمش توي واكمن و شروع كرد به پخش ، آهنگ التون جان بود .... ميدوني چند سال بود اين آهنگ رو گوش نداده بودم؟ دراز ميكشم روي زمين و پاهام رو ميگذارم روي تخت ... چقدر اون روزها با اين آهنگ حال ميكردم، خنده ام ميگيره و شروع ميكنم باهاش زمزمه كردن...

Its two hearts living

in two separate worlds

But its no sacrifice, No sacrifice

It’s no sacrifice at all

 حواسم پرت شده ... ميترسم ... از افكارم ... از خدا ... نميدانم ... دلم ميخواهد فرار كنم و بروم ... همانجايي كه دست نيافتني است ... توي ذهنم تمام آدمهاي مهم زندگي ام را رديف ميكنم ... ترتيبشان بهم ريخته اما تقريبا همه شان را با خاطراتي خاص به ياد دارم ... آدمهاي اشتباهي زندگيم كه به زور ميخواستم آنها را در جريان زندگيم بچپانم و نشد ...آدمهاي درستي كه چشمهايم را به رويشان بستم و از دستم رفتند ... دوستي هايي كه با چنگ و دندان براي نگه داشتن شان تلاش كردم و به تلنگري ساده از زندگيم محو شدند ... و آدمهاي خاصي كه به زندگيم آمدند بدون آنكه بخواهم و چنان رد حضورشان در زندگيم واضح است كه بدون اراده در مسيرشان گام برداشته ام ، درگيرشان بوده ام و همراهي شان كرده ام...

بگذار زندگي كنم ... چرا ذهنم را بيهوده درگير ميكني وقتي ميداني نخواهي ماند؟ بگذار زندگي ام را سفر كنم . دلم نميخواهد ساكن بمانم ...

 نميخواهم بدوم ... بگذار قدم زنم و گاهي در اين بين زندگيم را برقصم ... برقصم ...

No comments:

Post a Comment