حرف هايي كه نمي زنم و نمي نويسم و برايت مي فرستمشان و خواهش
كه فقط گوش كني... نه بپرسي، نه به دل بگيري،نه قضاوت كني... و شروع مي كنم... بي
محابا از آنچه كه دوست دارم باشد... و نيست... مرا به جزئيات مي كشاني و ادامه مي
دهم... يكدفعه تمام مي شوم... به همين راحتي توي چند پاراگراف از كلمه ها خالي
شدم... خالي نه، شايد پوچ براي توصيفم در آن لحظات بهترين واژه باشد... بعد چندين
ساعت پس از آن كه تلاش مي كردم پوچي ام از اين دست را بفهمم... بعد يكهو ديدم كه
باز هم دارم تلاش مي كنم يعني حتي براي خسته نبودن هم بايد تلاش كرد... و كرختي...
پ ن: زندگي را با احتياط و اشتياق در دستانم –
بخصوص دست چپم كه اين روزها بابت تمام ضربه هاي پياپي اين چندسال اخير دارم تيمارش
ميكنم- نگه
داشته ام و رنگ گرفتن و رنگ باختنش در هر نفس را نگاه مي كنم ... كه به لحظه اي
بند شده... مي دانم كه بار زندگي ام سنگين بوده... اين را خوب مي فهمم... از ريشه
هايي كه زندگي در جانم دوانده و در لحظاتي چنان عميق و دردناك شده كه اين آسيب ها
اجتناب ناپذير به نظر ميرسد... من اما جان سالم به در برده ام... با تمام اين آسيب
ها... و به گند نكشيده ام چيزي را... و سعي كرده ام خوب ادامه اش دهم... خوب رنگ
هايش را رفو كنم... و خوب پروانگي پر فراز و نشيبم را ادامه دهم... پيله دريده
شده... من پرواز مي كنم... و مي دانم كه بالاپريدن هم دور از دسترس نيست...
پ ن: نميدانم چرا ياد آن روزي افتادم كه صبحش را
توي تلخي درد و تنهايي گذرانده بودم... و زندگي كه در دستانم پرپر شد... و شبش كه
ناچار به رفتن به مهماني شخص عزيزي بودم... و رقصيدنم با همه منع هايي كه از جانب
دكتر شده بودم حتي براي سرپا ايستادن... و آن ماجراهاي بعدش با آقاي دكتر عاشق
پيشه... و گريه هاي من حين پياده روي شبانه و دلتنگي آغوشت... و نفرتم از اين
فاصله ها... و سرخوردگي ام از اين آدمها با تمام خودخواهي هايشان...
تنهايي سخته... از دست دادن غرور و روي لبه ترديد راه رفتن،
خيلي سخت تر... اين رو من ميگم، مني كه روزگاری روی خودم، زندگي ام، ايدئولوژي ام
و زنانگي ام قمار کردم برای تنها نبودن... قمار کردم و باختم... و درد كشيدم...
و اشك ريختم... و مجبور شدم بجنگم و بي حرمت و تنها تر شوم تا بتوانم دوباره برگردم
به همان تنهايي خواستني خودم... تقصير هيچکسي
هم نيست... نه حتي خودم... و دست خودم هم نيست که بفهمم اصلا اين چه مرگي است...
چه مرضي است كه ميشناسمش اما نميتوانم درمانش كنم... گاهي كه نمي ترسم، ميبينم اين
نترسيدن چه حس خوبي است... اما بعد دوباره شدتش زياد ميشود و از پا درم مياورد...
ترس... ترس...
پ ن: دو نفر آدم توي اين دنيا هستند كه حاضرم
خيلي چيزها را بدهم تا حتي ديگر نامشان هم توي دنيايم وجود نداشته باشد... محو
شوند اصلا برايم... هم خودشان، هم خاطراتشان و هم رد حضورشان توي زندگيم...
پ ن: گلهاي كوچك ميخك خشك كه با عطر و طعمشان در
اين روزهايم معجزه ميكنند را دوست دارم... آنقدر صميمانه ياريم ميكنند كه گاهي حس
ميكنم ميشود از دوستي با آدمها بي نياز شد و به طبيعت بازگشت...
No comments:
Post a Comment