Thursday, April 12, 2012

خود تنيده هاي نرم و نازك، حالا ديكر سخت و سنگی شده اند... بايد و نبايد را نمي فهمم... زندگي اي كه قرار است زيبا باشد و فرصت درك اين زيبايي آنقدر كم است كه جايي براي سختگيري با هيچ بايد و نبايدي نيست... هيچ محدوديتي... هيچ مرزي...

مثالهاي ساده بزنم؟ اگر فكر ميكني امروز موهايت را بريزي توي صورتت حالت بهتر است، يا اگر فلان كفش قرمز رنگت را بپوشي كه اتفاقا هيچ هم به بقيه لباسهايت نميايد، يا اگر امروز تا فلان جا پياده بروي چون هوس كرده اي خوراكي هاي همان مغازه قديمي را بخوري ... خوب شك نكن ... بريز... بپوش... برو...

مثالهاي سخت تر بزنم؟ گور باباي كار مهندسي اي كه دوستش نداري و چشمت فقط به حقوق آخر ماهت خشك شده و زنده باد كار در حيطه ورزش كه اينقدر بهش عشق ميورزي... هرچند چندرغاز درآمدش شايد بعد از سال نو كفاف پول بنزين ماشينت را هم ندهد... همين... مگر چند بار زنده ايم؟  

پ ن: افتاده ام روي لوپ و هي اين جملات را براي خودم به لحن هاي مختلف تكرار ميكنم... مهربان... سختگيرانه... جدي... ملتمسانه... خندان... بلكه يكي اش جواب داد و خانه تكاني را به خود تكاني هم كشاندم...

پ ن: اين نفس وامانده را هم از جاي گرمش بده بيرون بگذار خلاص شويم... تو كه هي نفست از جاي گرم درميايد!!

پ ن: هوا را از من خواستي بگيري، خودت ميداني... اما مهرباني ات فقط حق من است و بس!!

پ ن: از خود می‌پرسم جهنم چيست؟ به نظر من رنج ناتوانی از دوست‌داشتن است…  دوست داشتن خودم ... دوست داشتن خودم...

* فئودور داستايوفسکی

No comments:

Post a Comment