هر وقت صداش اينقدر مهربون ميشه، بغض
ميكنم... دست خودم نيست... با اين صداي مهربون از نگراني اش براي آينده من و تنها
موندنم ميگه... از اينكه بايد از نشونه هاي كوچيكي كه الان ميبينم، بتونم نتيجه
هاي بزرگتري بگيرم و در نهايت به يك تصميم گيري سرنوشت ساز برسم... از اينكه
برگشتن به گذشته هيچ دردي از من دوا نميكنه چون گذشته اي ديگه وجود نداره و اون
آدمها، حتي خود من در گذشته همونجا باقي موندن... از اينكه دنيا هميشه همينجوري
نمي مونه... از اين كه هر روز به اين فكر ميكنند كه اگر فردا نباشند، من چه خواهم
كرد...
وقتي حرف ميزد، قلبم داشت كنده ميشد... دلم ميخواست بغلش كنم و همونجا همه چيز رو
بريزم بيرون... بگم كه من هيچ كاري نكردم و نمي كنم و هيچ برنامه اي هم ندارم كه كار
خاصي انجام بدم... بگم كمكم كن تا بفهمم زندگي يعني چي... بگم من خيلي بيشتر از
اونچه كه فكرش رو ميكنيد، بهتون احتياج دارم... بگم بهم ياد بده چجوري طي تمام اين
سالها و اين همه سختي، از صبر و مهربوني و گذشت و بزرگواري خسته نشدين...
بگم بهم ياد بده چجوري "آدم"
باشم... كه من خيلي وقته يادم رفته انسان هاي بزرگوار چطوري رفتار ميكنند...
پ ن: ببين عزيزم... خونه
خريدن كه نشد هدف زندگي... نشد برنامه... نشد آينده... خوب فكر كن... ببين داري
چيكار ميكني؟... ببين ميخواي چكار كني... ببين ميخواي وقتي به پشت سرت نگاه ميكني،
چي ببيني... برو توي همون مسير... اما اين رو بدون هيچ مسيري با تنهايي به انتها
نميرسه...
عمر آدم خيلي كوتاهه و خيلي
هم سريع ميگذره... اما اگه لحظه هات رو با كسي كه دوستش داري شريك بشي، همه لذت ها به چشمت چند
برابر و همه سختي ها خيلي كوچكتر مياد...
پ ن: هيچي... چيزي مي آيد و... نميرود...
No comments:
Post a Comment