رسيده ام به ناكجا... مرا به خانه ام ببر!
تا حالا دوستي يك خرخاكي با يك مگس سركه را ديده ايد؟ دوستي
يك كفشدوزك با حلزون را چطور؟ تعجب نكنيد، من ديوانه نشده ام اما همچين دوستي هاي
عجيب و غريبي را ديده ام و به آن اعتقاد هم پيدا كرده ام.
موجوداتي كه مثلا ساعت پنج و نيم صبح توي
خنك لرز هوا همديگر را ميبينند و از چشم هايشان قطره قطره اشك بي خوابي مي ريزد،
اما نان بربري داغ و تازه با سالاد الويه به دندان ميكشند و پشه ولو ميشود روي
پاي ديگري و خرخاكي هم سر بر فرمان ماشين به خواب ميزند خودش را و صداي خنده
هايشان خواب صبحگاهي مسافران خوابيده در چادر كنار پارك را حسابي آشفته ميكند.
من اين دوستي ها را ديده ام از نزديك. كي
باورش مي شود كه توي اين دنياي عجيب و غريبي كه آدم ها زور مي زنند براي سبقت
گرفتن از هم توي بد و بدتر شدن، مي شود اينقدر بي آزار و ساده هم زندگي كرد؟؟ مي
شود ديگران را بحال خودشان گذاشت و قضاوت شان نكرد. مي شود فقط راحت زندگي كرد.
"Love and respect nature and it will fill you with
happiness and abundance. It will make you triumph over the misfortune and you
will no longer be afraid of uncertainty.”
* **وقتي از خوبي رابطه، نگراني...
No comments:
Post a Comment