Monday, June 3, 2013


ميدانم چه ميخواهم... كه براي تو چيز خاصي را بگيرم... طي چند دقيقه همه  مغازه را زير و رو كرده ام و ميز را پر كرده ام از خواسته هاي جور واجور و رنگارنگم... از بين اين ها باز هم مرددم... وسواس بيشتر... اصالت انتخابم براي تو... فروشنده با شيطنتي چندش آور و تكراري ميگويد كه خوش به حالش خانم... چه دقتي... چه وسواسي... خيلي خالي نگاهش ميكنم... دقيق تر بگويم نقطه اي پشت سرش را نگاه ميكنم كه بفهمد حساب من از آدمهاي مشابهم كه غش و ضعف ميروند براي دو كلمه خوش و بش، جداست... خودش را سريع جمع و جور ميكند...

بعد همينطور كه باز دور سالن ميچرخم ، توي فكرم به تو فكر ميكنم... كه خوش به حالت؟ خوب من كه ميدانم اين وسواس حسادت برانگيز به نظر تو چيزي جز جوريدن در جهت پيدا كردن نقاط منفي نيست... از فروشگاه ميزنم بيرون... برخي اتفاق ها يا مفاهيم توي زندگي هستند كه نميتوان تغييرشان داد و اگر قرار است من هم توي اين مفهوم نقشي ايفا كنم، بهترين كاري كه از دستم بر ميايد اين است كه خودم را با آن منطبق كنم و تغييرشكل پيدا كنم... ميدانم با مرور زمان كه توي آن مفهوم و تكرارش جاري شوم، برايم لذت بخش هم خواهد بود... 
  
پ ن: آرشيوم را منتقل كردم... خسته كننده و جانفرسا بود... تقريبا دو روز كاري تمام فرصت برد اما به نظرم به زحمتش ميارزيد... فضا هنوز هم برايم غريبه است،‌اما خب سعي ميكنم به اين نكته دوست داشتني از جان بارت فكر كنم كه "بهترين عادت، عادت به عادت شكني است"و اينكه "هيچ چيزي به اندازه عادت، انسان را ضعيف و وابسته نميكند"...

بايد بنشينم و عكسها را يكي يكي آپلود كنم كه هم وقت عظيم ميخواهد و هم صبر عظيم تر... اما كاري است كه بايد بشود... احتمالا چهارشنبه شب به اين كار خواهم رسيد... تا آنموقع اين صفحات را با عكسهاي نصفه و نيمه، تحمل بايدتان!!


No comments:

Post a Comment