Saturday, June 8, 2013


قبلش درحال قدم زدن توي كاخ تصور كرده بوديم كه ما شاه و ملكه ايم و راه رفتنمون، حرف زدنمون، ژست گرفتنمون و خلاصه همه ادا اطوارهامون اشرافي باشه ... بعد يك مدتي كه گذشت يادمون رفت و كم كم برگشتيم به خودمون ... داشتم سنگفرش هاي توي چمن رو با ورجه وورجه طي ميكردم كه يكهويي ديدم از پشت سرم صداش مياد كه خير سرت تو ملكه اي ...

برگشتم نگاش كردم، همون ژست عصا قورت داده رو بخودش گرفته بود با گردن كج ... دلم براي صورت قشنگش ضعف رفت و طبق معمول يادم رفت كجاييم و مهمتر از اون همراهامون ممكنه بهشون بربخوره ... رفتم سمتش و صورتش رو بوسه بارون كردم ... با خنده ادامه داد:‌ ملكه ... ملكه ... بالاخره يكروزي دودمان شاهنشاهي رو به باد فنا ميدي با اين كارهات !!!

پ ن: تهوع؟ از چه؟ از كه؟ از جامعه؟ از زندگي؟ يا از تنهايي خويش؟ از عدم رسيدن به درك وجودي به ظاهر آرام و در باطن پرتلاطم؟ از كابوس ها ؟ از مرگ يا از زندگي؟

رمان تهوع سه روايت را در خود نهفته دارد: اولي روايتي است كه خود سارتر از يادداشت هاي آنتوان روكانتن مي كند، دومي يادداشت هاي خود روكانتن است و سومي كتابي است كه روكانتن درباره ماركي رولبون مي نويسد و تا اواسط رمان هدف او براي زندگي به حساب مي آيد. روكانتن هدف هايي دارد، آرزوهايي به غايت ساده كه به هيچ كدام آنها نيز نمي رسد.

كتاب با جمله اي از سلين آغاز مي شود. جمله اي كه ما را به استقبال كتابي مي برد كه تصويرگر يك فرد تنهاست، نه مستبد و خودكامه و خودخواه، فقط تنها:  او آدمي فاقد اهمييت گروهي است، او صرفا ً يك فرد است ... رمان با يك شروع زيبا همراه است، شروعي كه از همان ابتدا خواننده را با حال نزار روكانتن آشنا مي كند، او در آستانه تهوع است:  شك ندارم كه چيزي بر سرم آمده، به طرز يك بيماري آمد، نه مثل يك يقين معمولي يا امري بديهي. زيرجلي و كم كم جاي گرفت. من خودم رايك خرده عجيب و يك خرده ناراحت حس كردم...

... فقط ترك كردنش نيست كه مرا از پا در مي آورد... از برگشتن به تنهاييم خيلي مي ترسم... او خود مي داند كه برگشتن به تنهايي از زندگي كردن در تنهايي چقدر سخت تر است، براي انسان هاي تنها اين كابوسي ست، شايد ترس آنها از خارج شدن از اين تنهايي هم ريشه در همين دارد كه مي دانند بازگشتن به تنهايي با مرگ تفاوتي ندارد...
ديگر تهوع حال دائمي او شده است. او بايد با آن زندگي كند، تا پايان زندگي اش... تهوع، رماني است كه نفرتي پنهان در آن وجود دارد، نفرتي از زندگي يكنواخت و وجودهايي ناعقلاني و مبتذل و انساني تنها و خسته. او بايد همين طور كج دار و مريض به زندگي اش ادامه دهد، با احساسي كه هميشه و همه جا جلوي كوچكترين لذت هاي او را هم مي گيرد: احساس تهوع ... و تنها راه زنده ماندن، نوشتن از اين تهوع است...

پ ن: رمان تهوع يکی از محوری‌ترين آثار مکتب اگزيستانسياليسم است. سارتر در سال ۱۹۶۴ به خاطر اين رمان برنده جايزه نوبل ادبيات شد اما از پذيرش جايزه سر باز زد... و من اين روزها خيلي از خواندن دوباره اش لذت ميبرم... شاهكاري است در سبك خودش...


No comments:

Post a Comment