يك موضوع خيلي خيلي
ساده اي هست كه فهمش براي هيچكس اصلا مشكل و دور از ذهن نيست. وقتي تصميم مي گيريم
كه با كسي دوست شويم، با كسي باشيم، با كسي رفت و آمد كنيم، يعني اينكه از آن آدم خوشمان
آمده. حالا نه همه زير و بم هايش اما چيزهايي در آن آدم هست كه براي ما ارزش دارد
كه وقت بگذاريم برايش.
البته كه ما همه خصوصياتش را در ابتدا نمي
شناسيم اما مجموعا ترجيح مي دهيم كه خوب و بدش را از هم جدا
نكنيم و خودمان را قانع مي كنيم كه بگذاريم خوبي هايش بر بدي هايش بچربد. بعد كمي
زمان كه مي گذرد، ماجرا عوض مي شود! انگار توانايي مان در پذيرش آن آدم تحليل
مي رود و ديگر نمي توانيم همانطوري كه هست، بپذيريمش. مي افتيم به اينكه عوضش كنيم
و بياوريمش توي الگوي خودمان و مشكل از همين جاست كه شروع مي شود.
به خيال خودمان شروع مي كنيم به فداكاري،
كه ببين فلاني حيف تو نيست با اين همه حسن كه اين عيب را داري؟؟ خودت را اصلاح كن، درست شو. و خب، فكر مي
كنم نتيجه اش را همه مان مي دانيم، حرف بيهوده است اگر بخواهم ادامه دهم.
پ ن: يادمان باشد، هميشه،با
هركسي كه شروع مي كنيم به اين فكر كنيم كه اين آدم نه تنها عوض نميشود، بهتر نمي
شود، اصلاح نمي شود، آدم نمي شود، كه ممكن است خيلي خيلي بدتر از اين بشود!! چون
در عالم واقع همين جوري است كه خوبي ها كم كم عادي شده و رنگ ميبازند و به جايش
بدي ها و نقطه ضعف ها پررنگ مي شوند. بيشتر آدم ها را وقتي مي بينيم كه از وقت
تربيت شان گذشته، آدم ها را همينطوري كه هستند بپذيريم، چه اصراري است كه بيفتيم
دنبال عذاب دادن خودمان و آن ها؟؟ دست از تخريب شان برداريم، و ياد بگيريم همديگر
را ببخشيم.
هر آدمي يك موجود درهم
است!! خوب و بدش سوا كردني نيست!
پ ن: البته كه منظورم سوختن
و ساختن به هر قيمتي نيست... خودتان مي دانيد چه ميگويم! نه خودمان را قرباني كنيم
و نه اصرار به قرباني كردن ديگران داشته باشيم.