Saturday, April 26, 2014



شب قبلش ناراحت بودم، باورم نمی شد یا انتظار نداشتم یا هرچی. چه فرقی می کرد، بالاخره این روزها باید از راه می رسید و من هم دیگر تاب بهانه های پی در پی را نداشتم. این بود که با دل درد شدید ماهیانه ام توی رختخواب بیدار مانده بودم و گریه کرده بودم و افسوس خورده بودم که من هیچ توقعی از رابطه نداشتم بجز آرامش و بعد این چیزهایی که نصیبم شده بود... تا خوابم برد!
صبح زود می بردمشان که توی راه بابا هی گفت فلان و بهمان و بلاتکلیف و... روز قبلش ماشینم را زیر درخت پارک کرده بودم و توی آن باران شدید یکعالمه شیره رویش ریخته بود و آیینه ها را درست نمی دیدم، دلم هم شکسته بود و طاقت نداشتم، این شد که داد زدم سرش و اشک هام ریخت پایین. ناراحت شدند و من پشیمان شدم که نمک نشناسی می کنم و دلشان را اینجوری به درد میاورم. 
برگشتنی پنجره را کشیدم پایین که خنکای صبح بخورد توی صورتم و خوب شوم. نشدم. زدم کنار و با آواز گناه همایون زار زدم... بابا راست میگفت، سن و سال من برای بلاتکلیغی خیلی زیاد است. سی و سه سالگی یعنی اینکه بدانی کجا هستی و چی میخواهی. پس من چرا اینقدر ناراحت شده بودم؟ چرا سرش داد زدم؟ چرا این داد ها را سر کسی که اینقدر آزارم داده بود نزده بودم و حالا زورم به این ها می رسید....

توی خانه بودم که زنگ زد و صدایم را که شنید نیم ساعت بعدش پیشم بود. بقیه شان هم آمدند. حرف و حرف و... یکی شان ماشینم را برد کارواش و بنزین هم برایم زد که اگر خواستی بری دوری بزنی نگران این چیزها نباشی. من قرار بود آنروز سوسیس بندری درست کنم با مخلفات. پختم. فکر کردم چه فرقی می کند؟ ویسکی خوردیم و دراز کشیدیم و به من گفتند حرف بزنم. گفتم صبح چه گندی زده ام و ناراحتم که انتقام حماقت هام را از کسانی میگیرم که بی هیچ دلیل و بهانه ای دوستم دارند. که برای دوست داشتنم و در کنارم بودن حساب و کتاب نمی کنند و منت خوبی های بی انتهایشان هیچوقت روی سرم نیست... بعد گفتم که چقدر تحقیر شده ام و چقدر تحمل بی دلیل کرده ام و همه چیز را مو به مو با جرئیات برایشان تعریف کردم، چون دیگر هیچ فرقی برایم نداشت وقتی چیزی باقی نمانده که بخاطر حفظ حرمت اش حرفی نزنم و بخواهم آبرو داری کنم... 
امروز صبح سوار ماشین که شدم دیدم یک عروسک سبز کوچک توی ماشین آویزان شده و KEEP SMILING ... آدم ها می توانند بهمین راحتی مهربانی کنند، و تو میتوانی محبت صادقانه و صمیمانه شان را بپذیری بی اینکه نگران منت گذاشتن شان باشی، نگران قضاوت شدنت، و نگران از دست دادن انسانیت ات...