Sunday, April 27, 2014

داشتیم تلفنی حرف می زدیم، دکترم را می گویم. ماجرای آنروز صبح را برایش تعریف کردم و باز ناراحت شدم. گفتم توی سرم پر شده از هزار تا فکر، خوب و بد. عذاب می دم خودمو، برزخی شدم. هیچی برام ارزش نداره، چون برای اینکه برنده باشه همه چیزم رو به باد فنا داد و نابودشون کرد. خندید و گفت نه، احساس من اینه که بیشتر صفری. ناخود آگاه خنثای خنثی شدی که با بی تفاوتی خودت رو از آسیب در امان نگه داری.

گفتم من خسته ام. گفت می دونم. من الان که خودم یک دختر دارم می فهمم ما به جای این همه سخت گرفتن باید تو رو لوس می کردیم و نکردیم. باید با تو یک جور دیگه رفتار می کردیم و نکردیم. گفت من از طرف خودم و به اندازه سهم خودم ازت معذرت می خوام و میخوام بدونی هرچقدر که از دستم بر بیاد کنارتم...

گفت آروم باش، بدون اینکه فکر کنی هر چی تو سرته بگو... احساس اطمینان و اعتماد و امنیت... ساده ترین حقوقی که با انتخاب های اشتباه، خودم رو ازشون محروم کردم و حالا... اینطوری... 

من
همین منِ ساده
باور کن
برای یک‌بار برخاستن
هزار هزار بار فرو افتاده‌ام

"
سیدعلی صالحی"