...
اما پسره حس می کرد چیزی در رابطه شان در حال تغییر است. واقعیت چون کرمی ساکت و
صامت بینشان می خزید. در ظاهر
انگار تغییر چندانی نکرده بودند. عملا مشکل بیشتر فقدان تغییر بود. رابطه شان مثل
آونگی بود که رفته رفته به سوی توقف می رود و پسر حس می کرد از هماهنگی خارج می
شود...
هنوز
دوستش داشت – این که مسلم بود- اما کافی نبود. حس می کرد باید دست به کاری بزند. شاید عشق مدتی
در جوش و خروش باشد، اما تا ابد که دوام نمی آورد. اگر دست به کاری جدی نزنیم،
رابطه مان به بن بست می رسد و عشق را در خود خفه می کند...
چاقوی شکاری - هاروکی موراکامی می خوانم و دوستش هم دارم.