Monday, April 28, 2014

... اما پسره حس می کرد چیزی در رابطه شان در حال تغییر است. واقعیت چون کرمی ساکت و صامت بینشان می خزید.  در ظاهر انگار تغییر چندانی نکرده بودند. عملا مشکل بیشتر فقدان تغییر بود. رابطه شان مثل آونگی بود که رفته رفته به سوی توقف می رود و پسر حس می کرد از هماهنگی خارج می شود...
هنوز دوستش داشت – این که مسلم بود-  اما کافی نبود. حس می کرد باید دست به کاری بزند. شاید عشق مدتی در جوش و خروش باشد، اما تا ابد که دوام نمی آورد. اگر دست به کاری جدی نزنیم، رابطه مان به بن بست می رسد و عشق را در خود خفه می کند...

چاقوی شکاری - هاروکی موراکامی می خوانم و دوستش هم دارم.