Tuesday, April 29, 2014

میدونی؟ زندگی هرگز نمی ایسته، ولی آدم اگه آدم باشه خیلی چیزها همراه این گذر سریع، براش متوقف می مونه، به زعم خیلی ها بدبختانه لابد. هنری دارند البته که من شخصا ازش بی بهره ام... و خب... کم یادش نمی افتم. تقریبا همه جا هست. بهم گفت طبیعیه، خب چهارسال هم کم نیست.
صبح داشتم از جایی رد میشدم، درمانگاه دندانپزشکی بود و توی تبلیغش یک دندان خندان داشت طناب می زد، یعنی که من خیلی سالمم. طبیعی بود که من به این فکر کنم چقدر این نکته کوچک میتوانست مدت ها بهانه شادی من و تو باشد، و یا بعدش یاد چسب موقت دندان های تو بیافتم؟ فکر نمی کنم. آدم ها وقتی نامهربانی می بینند، باید دلزده شوند. روند طبیعی اش اینجوری است.

عکس ها را نگاه کردم دیدم چه اصراری داشتی توی همه عکس ها بخندی. پاکشان کردم و دلم خواست که مثل عکس هات همیشه بخندی، گرچه میدانم که هرگز اینجوری نیست. آدم هایی که اصرار بیخودی دارند برای شاد بودن، خیلی جاهای زندگی شان لنگ می زند! 

مرض گرفته بودم که اصلا براش مهم هست؟ اصلا به حالش فرقی می کند؟ اصلا دلتنگ می شود؟ یا فکر می کند به اینکه خب...  تمام شد، راحت شدم، همین شد که خواستم. گفت هرچی، اصلا فرض کن هرشب و روز مثل ابر بهار گریه میکند و می خواهد بخاطر تو خودش را بکشد، خب، آخرش که چی؟ برای تو چه فرقی دارد؟ راست میگفت، برای من هیچ فرقی ندارد... نباید داشته باشد یعنی، روند طبیعی اش اینجوری است! مدت ها بود داشتم روی یک مرز به نازکی مو راه میرفتم. یعنی من رو تو این شرایط گذاشته بود. حالا هم اینقدر هنوز احمق هستم که فکر کنم: نکند بیاید اینجا را بخواند، بفهمد من ناراحتم، اذیت می شوم. خب، بیاید. بدرک، بیاید و بخواند و بداند. واقعا به حال من چه فرقی میکند؟ مگر نه که صدبار با حرف ها و کارهاش سیلی زده بود توی صورتم؟ و من باز ایستاده بودم، که بعدی را بزند! چون ترجیحم به این بوده که بماند، حالا با هر وضعی. پس حقم بوده. 

بعد اینکه یکهو آمد و بعد آن همه سال، همه چیز را انکار کرد و افتاد پی رسم دلخواهش که حرف اول و آخر از من است و تو باید مرزهات را کوچک کنی و من باز نگفتم مرد ایرانی عزیز، وقتی حق داری اینطور خودت را تکه پاره مرد ایرانی بودن کنی که یک تنه همه مسئولیت ها را بدوشت بکشی و همه چیز را هم به بهترین نحو تامین کنی، بعد بیایی بگویی تصمیم ها با من! حرف حرف من! نه اینکه برای یک رستوران رفتن، سفر رفتن، گردش رفتن، یا هرچی از دوست دخترت دنگ بگیری! و بعد هم ادعایت دنیا را بردارد که من برایت کادوی تولد خریدم... 

چقدر حرف می زنم. گفته باید همه شان را بنویسی. معلوم است که نمی نویسم. نمیتوانم آن همه حماقت را بنویسم. به جاش آرزو میکنم و کمک می گیرم و سعی میکنم زندگی ام را خوب ادامه دهم. اینجا را میخوانی و فکر میکنی من هنوز هم دوستت دارم یا هرچی. هرطور که راحتی، هر طور که وجدان منطق و فلسفه خوانده ات راحت می‌شود (تردیدی ندارم که راحت است). بعد هم دلت خنک شود که دیدی؟ تنها ماندی! بگو، این حرف‌ها را حفظم. که میدانم غیر ممکن است چیزی پیدا نکنی برای تحقیر و بهانه گیری و خرد کردن من، و بعد بخودت ببالی! بگو... بگو و همینطور که بودی، که هستی ادامه بده!