همه عمر دلم ميخواسته مثل كولي ها باشم... بي قراري شان در ماندن
را خيلي دوست دارم... قرار نشستن روي صندلي و سي
سال كارمند بودن و فسيل شدن را ندارم... بايد اين
ذهن دربدر مانده را ارضاء كنم... بروم و خودم را بچپانم لابلاي دنيا و آدم هايش...
بعد منطق ميايد جلو كه چه غلطي ميتواني بكني توي اين شرايط بلبشوي
نابسامان... دودستي بچسب موقعيتت را... كجا بروم؟... دستي بايد بيايد
دستم را بگيرد و هلم بدهد... ترسو شده ام... جرات ريسك كردنم كم شده... يعني كه پير
شده ام و از خطر كردن ميترسم... دنبال ثباتم؟ نميدانم...
فقط
ميدانم بايد راهي شوم... بايد رنگ ببينم... بايد چمدان ببندم... زندگي ببينم... زندگي
كنم...
پ ن: ايتالو كالوينو خواندم... چخوف هم
خواندم...حالا هانريش بل ميخوانم...
خواندن كتاب هاي كاغذي تنها باقيمانده دنياي ايده آل قديمي است كه برايم مانده... خوشحالم كه چشمهايم را به روي آن دنيا و متعلقاتش بسته ام، اما اين يكي را بايد خوب نگهش دارم...
خواندن كتاب هاي كاغذي تنها باقيمانده دنياي ايده آل قديمي است كه برايم مانده... خوشحالم كه چشمهايم را به روي آن دنيا و متعلقاتش بسته ام، اما اين يكي را بايد خوب نگهش دارم...
پ ن: وحشت از عشق که نه، ترسم از فاصله هاست...
وحشت از غصه که نه، ترسم از خاتمه هاست...
ترس بيهوده ندارم، صحبت از خاطره هاست... صحبت از
کشتن ناخواسته عاطفه هاست...
کوله باری پر از هيچ، که بر شانه ماست... گله از
دست کسی نيست، مقصر... دل ديوانه ماست..."؟"
No comments:
Post a Comment