Sunday, April 6, 2014


نوشته بود خوابت را دیدم چند باری و برایت تکست هم دادم که دلتنگتم و این حرف ها. لبخند زدم، نوک انگشت هام سرد بود و داشتم حبه انگور گوش کنان به این فکر می کردم اگر بخواهم آن سوئیت طبقه یازدهم را رهن کنم، چطور باید زندگیم را جمع و تفریق کنم تا کم نیاید که پیغام هاش را دیدم. خواندمشان و هنوز حواسم پی حساب و کتاب بود.

 جوابی نداشتم، این که الان قرار بود من کجا باشم اگر او مرد راه بود و این جایی که نشسته ام و حساب ریال به ریال میکنم، کمی قلقلکم داد که خشمم را بابت آن همه ضرر مادی و معنوی آوار کنم روی سرش و ببندمش به فحش! بعد فکر کردم که چی؟ آمدیم و فحشش هم دادم و او هم آنقدر آدم شده بود که عذر خواهی کرد و ... خب؟؟ بعدش چی؟ این چیزها با یک ببخشید جبران می شود؟

این شد که زدم به راه حل آخر و باز بلاکش کردم. فراموش کردن کینه ها؟ دوری از خشم و دل تکانی؟ نمی شود. نمیدانم چطور بگویم، بعضی آدم ها و بعضی چیزها را می شود بخشید و دیگر از آن دسته آدم ها و اتفاقات هیچ انتظاری نداشت، اما فراموش کردن؟؟ از یاد بردن؟ این ها موضوع دیگری است که به این راحتی ها نمی شود از پسش بر آمد...