Saturday, April 5, 2014

وقتی آدم راحتي باشي و نقشت را بدون هيچ سياست خاص و زرنگي و سفسطه اي بازي كني، نتواني دروغ بگويي و خوب كار كني و صميمانه برخورد كني، آدم ها جدي ات نمی گيرند... آدم ها فكر ميكنند تو وظيفه داري هميشه باشي، جوري باشي كه انگار هيچ چيز ديگري بجز خودشان نبايد برايت مهم باشد، كه انگار تو هميشه فرد توانا و داناي داستاني كه تحمل هر چيزي را داري و هيچ چيز نمي تواند تو را تكان دهد، كه انگار همه مشكلات با يك اشاره جادويي تو حل مي شود و غير از اين محال ممكن است...
آدم ها فكر مي كنند آنقدر توانا هستي كه نيازي به هيچ كس نداري... تحمل شنيدن حرف هاي تو را ندارند... توقع ديدن دلتنگي و بيقراري ات را ندارند... و تو ميبيني كه چقدر از اين ور بام افتادنت براي ديگران خوب است و براي خودت... آسيب زا...

 پ ن: چطور می شود كه آدم هيچوقت بعضي دلتنگی ها را نمي تواند كهنه كند؟ مثل يك خالي بزرگ وسط زندگی، وسط بعداز ظهرهاي باراني سرد پاييزي، وسط كار و كار و كار... كه يكهو دلم تو را مي خواهد، بي هيچ بهانه و حرف و اتفاقي، تو بايد باشي تا من خيالم راحت شود و ترسم از همه دلتنگي ها بريزد... بايد باشي تا باهم برويم و با هم برگرديم و با هم بخوابيم و با هم بيدار شويم و با هم خيالمان از همه چيز راحت باشد!

پ ن: اگر مرا دوست نداشته باشی، دراز می‌کشم و می‌ميرم
مرگ نه سفری بی‌بازگشت است و نه ناگهان محو شدن
مرگ دوست نداشتن توست
درست آن موقع که بايد دوست بداری...
  
رسول يونان



No comments:

Post a Comment