Saturday, August 9, 2014

توي بعضي از برخوردها و موقعيت ها،‌خودم رو كه با آدمهاي اطرافم مقايسه ميكنم ميبينم شايد كمي از لحاظ اجتماعي عقب هستم... نه اينكه آدم آداب نشناسي باشم يا اينكه جايي كه ميروم تنها بمانم، نه ... منظورم بيشتر درمورد برخوردهايي خاص است توي موقعيت هايي خاص ... بعد فكر ميكنم زماني كه فرصت داشتم براي اينجور رشد كردن،‌ حواسم توي درس خواندن و كنكور قبول شدن بوده ... بعد افتادم توي دانشگاه و باز هم درس ... بعد يكراست سركار ...

وقت اضافه اي هم اگر بوده باز كله ام را فروكرده ام توي كتاب يا فيلم ... يعني خوشي هاي تك نفري تنهايي ... اينكه گاهي نميتوانم خوب حرف بزنم يا نميتوانم حرفي را كه ميخواهم بگويم ... تازه توي جمعي باشم كه آدمهايش از لحاظ فكري با من متفاوت باشند كه ديگر واويلاست ... ميشوم مثل برج زهر مار ... خيلي تلاش ميكنم همه چيز عادي باشد مخصوصا لبخند از روي لبم نيفتد اما قيافه ام تابلو است كه دارد بهم سخت ميگذرد ...

توي مسير بهبود اين مشكل، در فعاليتهاي جمعي زيادي هم شركت كرده ام، مثلا اين تورهاي يك تا چند روزه يا شركت در انجمن كارهاي خيريه ... اما آنجا هم باز نتوانستم زياد قاطي ديگران
 شوم در حدي كه بعدش شماره يا ايميل رد و بدل كنيم و اين حرفها ... نيفتاده ام پي حرفهاي صدمن يك غاز و چرندگويي و هر و كر ... سلام و عليكي و چيزي دور هم خوردن يا نوشيدن و شوخي هاي در حد مرزهاي خودم و دست آخر موزيك چپانده ام توي گوشم و كتابي توي دستم و باز جدا از جمع ...

 پ ن: ميدانم ... اين شايد يكجور خودپسندي يا خود برتر بيني به چشم بيايد ... ميدانم چون اين دست حرفها را پشت سر خودم زياد شنيده ام كه فلاني خود  را تافته جدا بافته ميداند و يا مار ا نمي پسندد و اينها ...  اما اين عامي بودن را نميتوانم از پسش بر بيايم ...
 حتي اگر صد ساعت هم توي ماشين يا هواپيما كنار دست كسي نشسته باشم، بجز سلام و عليك و حرفها و تعارفات معمولي نميتوانم بنشينم قصه زندگي يا داستان ايدئولوژي هايم را بازگو كنم ...
اين يعني خودبرتر بيني؟ ...  اين است كه  ميگويم شايد فرصت رشد اجتماعي را از خودم گرفته ام ...شايد هم مرزهايم را زيادي براي خودم سختگيرانه كرده ام ...


يك چيزي توي من هست كه سنگين است... ياد آدمها ... بعضي خوش و بعضي نه، اما همگي سنگين... يادهايي كه هستند و اين بودنشان در درون من، توي زندگي من، وزن دارد... بعد من به گذر زمان فكر ميكنم و يادهايي كه از من نمي روند هرچند آدمهايشان از ديده رفته اند...


PS: Pain … you just have to ride it out, hope it goes away on its own, hope the wound that caused it heals
There are no solutions, no easy answers, you just breathe deep and wait for it to subside... Most of the time pain can be managed but sometimes the pain gets you where you least expect it... Hits way below the belt and doesn't let up
Pain…, you just have to fight through, because the truth is you can't outrun it and life always makes more


No comments:

Post a Comment