خلاصه بر درختِ دل تو باید
آشیان کنی
طعم خوب
زندگي آرام و مهربان با دیگران، دارد دوباره برميگردد توي روزهايم. جدا از بدبینی،
جدا از جنسیت و از همه بیشتر مهربان با خودم، در صلح و آرامش با خواسته هام! و با
بدنم که این روزها دارد تاوان روزهای سخت این چندساله را پس می دهد. از این دکتر
به آن دکتر... و من با چشمانی گریان از مطب که بیرون میایم، از دلایلی که شنیده
ام، از هزاران فکر و خاطره و حرفی که توی سرم پتک می کوبند و از هزار بیماری دیگری که ممکن است بهش گرفتار
شده و بی خبر مانده باشم! من چه کرده ام با بدنی که همیشه ادعای مادری کردن داشته
ام برایش؟
پ ن: به خودم قول دادم که
آرام آرام تیمار کنم خودم را، درمان کنم همه چیز را. مهربانی کنم با خودم و قدر
بدنم را خیلی بیشتر بدانم. جسمم را دیگر درگیر هیچ طوفانی نخواهم کرد... بگذار همه
آن لذت هایی که با اشک برایشان زور میزدم، سهم دیگران باشد! من برای این دست و پا
زدن ها خیلی خیلی زیادی ام، کفران کرده بودم خودم را ! انکار نمی کنم خودم میخواستم مثل بقیه باشم... اما... من مثل بقیه
نیستم! من خودمم، همین و بس!
پ ن: من را می برند برای درمان، برای التیام... با شرایطی که خودشان
دارند من ازشان شرمنده ام. این که همیشه فکر کرده ام برایم توی زندگی فقط هزینه یا یکجوری بار
اضافی هستند و ازم توقع دارند، ولی حالا توی این روزهای گرفتاری می بینم تنها کسانی
که بی هیچ چشمداشتی دنبال التیام من هستند، همین دونفری هستند که همیشه درکنارم
اند و من نمی بینمشان، یا
چشم هایم را روی بودنشان می بندم.
پ ن: اول از همه خودم را و
بعد خیلی چیزها را توی زندگیم عوض کرده ام. آدمها را هم. قدیمی های بدرد نخور را
که فقط خاک میخوردند، گذاشتم کنار و به جایش چیزهای نو آوردم. حالا نه اینکه این جدیدها
لزوما خیلی خوب باشند، بهتر باشند، ولی حداقل آنقدر خودم را پیدا کرده ام که تصمیم
بگیرم چی را میخواهم و چی را نمی خواهم. برای خیلی چیزها دیگر نمیجنگم و به جایش
رها میکنم.
کتابخانه ام پر شده از کتابهای نو، نویسنده های نو. حداقل چهل جلد
جدید اضافه کرده ام به خوانده هام و یک ستون پایین تختم کتاب نخوانده هست هنوز. سبک ورزشم را کلا عوض کرده ام. کلاس های جدید به برنامه هام اضافه
کردم و روزهایم را پرانرژی تر تمام میکنم.نقاشی را دوباره شروع کردم. خیلی دوست دارم که دستهام دوباره به چیزی
برگشته اند که دوستش دارند و از انجامش لذت میبرند. اینطوری تحمل کارهایی که خیلی
خواستنی نیستند، آسانتر است. هنوز مسافرت مرزی اول امسالم را نرفته ام. چه برسد به نوبت های بعدی.
فکر میکنم ولی به نتیجه ای نمیرسم. دلم حس مسافر بودن را می خواهد. توی خیابان های
غریبه راه بیافتم، از آدم های غریبه سوال کنم و بهشان اعتماد کنم.
... و اینکه، بزرگ شده ام.
بعد نوشت: خیلی وقته دلم میخواد از تهران برم. برم یک شهر خیلی کوچیک و سرد و آروم. یک زندگی ساده و بی استرس داشته باشم.
صبح ها که از خواب پا میشم بفکر ترافیک نیفتم. توی ترافیک اشک از چشم ها و بینی ام
نیاد بخاطر آلودگی و دود ماشین ها. شب ها سرفه نکنم از التهاب گلویی که هوای کثیف
تنفس کرده. از آدم ها اینقدر نترسم بخاطر اینکه یا فکر میکنند زرنگند، یا اونقدر
عصبی اند و منتظر یک بهانه که دعوا و یکه بدو رو شروع کنند. دوست دارم برم توی یک
شهر خیلی کوچیک معلم بشم. معلم بچه های دبستانی بشم و بجز درس، هرچی بلدم رو بهشون
یاد بدم.
یاد بدم که چقدر انسانیت شون ارزشمنده و اونها حق دارند خوب زندگی
کنند، که کیفیت زندگی ربطی به میزان پولشون نداره، که موزیک خوب گوش بدهند، که
کتاب بخونند، که زبان دوم و سوم یاد بگیرند، که تو هیچ شرایطی دروغ کار جایزی
نیست، که عشق و دوست داشتن رو به گند نکشند، که زیاد برن سفر، که زدن یک ساز رو
یاد بگیرن، که خودشون هینجوری که هستند به اندازه کافی زیبا و دوست داشتنی اند، که
آدم ها رو دوست داشته باشند و بهشون کمک کنند، که...
خیلی وقته دلم میخواد از تهران برم.
No comments:
Post a Comment