Wednesday, August 9, 2017


آدمها درد دارن. اینو میدونم، میدونم؟ آره ولی خودمو نمیدونم. فکرشو که بکنی انگار میدونم ولی خودمو میزنم به ندونستن. ورد زبونم این روزها شده یک کلمه : میترسم!!  میترسم تنهایی برم سر کلاس، میترسم تنهایی برم دوچرخه سواری، میترسم تنهایی رانندگی کنم، میترسم میترسم میترسم. به هر بهونه ای تکرارش میکنم، اون هم با صدای بلند. بعد که تو موقعیتش قرار میگیرم و اون کار و انجام میدم اونقدر به خودم فشار میارم که بدنم قفل میکنه و درد میگیره. روزی هزار بار این آهنگ رو گوش میدم و هیچوقت از وسط هاش به بعد رو نمی شنوم : ای دلت خورشید خندان، سینه تاریک من، سنگ قبر آرزو بود... 

میدونم دارم باز با خودم بد میکنم ولی دست خودم نیست. انگار یک چیزی تو من بوده و یکهو دیگه نیست. افتادم تو یک دنیای عجیب و غریب. بین فرهنگ و آدم هایی که پر از رمز و رازه. کشفشون میکنم با کلی تلاش و زحمت، دارم از همه حس ها و آگاهی هام استفاده میکنم. چیزهایی که تو شهر و کشور خودم برام خیلی بدیهی بود، حالا  کلی ازم انرژی میبره. ولی ناراضی نیستم. برعکس برام لذت بخشه فقط خیلی خسته ام میکنه. اینه که بهم فشار میاره و منم انتقام این فشارها رو باز از خودم میگیرم. 

بزرگترین خوبی اش؟ از رفتن و افتادن توی رودخونه خروشان شروع یک زندگی جدید و پرماجرا اصلا نمی ترسم. فکر کنم این تنها چیزیه که واقعا ازش نمی ترسم. بزرگترین بدی اش؟ دارم از دلتنگی میمیرم.  بزرگترین آرزوم در حال حاضر؟ بتونم آرشیو وبلاگمو بیارم اینجا!

No comments:

Post a Comment