Wednesday, December 20, 2017


شاید بخاطر قطع کردن قرص های پروانه ای باشه. چون حال و روز خوبی ندارم. راستش دیگه پروانه نیستم. دوباره نشستم به پیله تنیدن دور خودم. همه اش هم با این بهانه های مسخره که حوصله ندارم. از این خوشم نمیاد. از اون بدم میاد. احمقانه است نه؟ سی و هفت سالم تموم شده و من هنوز تو چه دنیایی دارم دست و پا میزنم. راستشو بخواهین از همه چیز بیشتر حوصله خودمو ندارم. 

بدنم هم بخوبی اینو فهمیده. خر که نیست خب. باهوش ترین و البته حساس ترین موجودیه که کنارم هست. حسمو نسبت به خودش فهمیده. داره باهام میجنگه. هر جور بتونه داره تلافی میکنه. من هم در جواب بیرحم تر میشم باهاش. و مدام تکرار میکنم که دوستش ندارم. ازش خوشم نمیاد. انگار تقصیر اونه. باز هم خودمم  و هزار و یک بلایی که سرش آرودم ولی نمیخوام قبول کنم. اینه که همه چیز رو میندازم گردن اون... و اون هم میجنگه! خسته ام ! خیلی هم...

پ ن: به اندازه تمام عمرم دارم کتاب می خونم. که اگر نبودن تا حالا زیر این همه فشار پر از خشم و غم و گیجی مدفون شده بودم.

1 comment:

  1. اما همیشه یادت بمونه که من دوستت دارم
    همیشه هم برات عشق میفرست
    رزای قشنگ و مهربونم
    :*

    ReplyDelete