خونه تكوني و كم كردن خرت و پرتهاي قديمي از زندگيم رسيده به فايلهام. حالا اين وسط نميدونيد چه چيزها كه پيدا نميكنم . مثلا اين پست رو از وبلاگ قبليم ... كه مال آذر 1386 بوده …
ساعت 1 بامداده و علیرغم داشتن يک روز پرکار خوابم نمیبره ، هزار و يک صحنه که از صبح ديدم جلوی چشمم مياد : تصادف اول صبح چهار تا ماشين توی بزرگراه، تصنيف دلم گرفته ای دوست همايون که از راديو ماشين شنيدم، صبحانه نون سنگک ، کار و کار و سرگيجه نابگاه ظهر ، نهاری که بوی روغن مونده داره، طرح جديد سهميه بندی بنزين، آپ کردن بلاگ ، مولتی ويتامين روزانه، باشگاه ورزش ، رانندگی با آليشيا كييز ، خونه ، آرامش از حضور کنار مادر و پدر ، بحث کنسرت كريس دي برگ و ماجرای رئيس جمهور و ايتاليا ، ديدن هزارمین بار عکسهای تکراری، انتظار زنگ تلفن شبانه ، کمی بغض و سپردن همراهت به خدايی که دوری رو برات رقم زده ... خسته ام خيلی زياد، چشمهام ميسوزه اما امشب از خواب انگار خبری نيست …
حرفهايی دارم که گلوم رو فشار ميده و بايد با يکی تقسيمشون کنم ، بالاخره تصميم ام رو ميگيرم ... برای نوشتن هنوز خودم نيستم، بهتره بخونم …
اين فکر به محض اينکه قلم و کاغذم رو بر ميدارم مياد تو ذهنم ولی از خودم دورش ميکنم ، سنگين شده دلم، بايد بنويسمش تا رها بشم ، ميخوام برای خدا نامه بنويسم ، اين کار رو دو بار ديگه هم تو زندگيم توی شرايط خيلی خيلی بحرانی که داشتم انجام دادم ، اون نامه ها رو همون موقع لای قرآنم گذاشتم ، هنوز هم هستند ولی من ديگه هيچوقت دوباره بازشون نکردم و نخوندمشون، چراش رو نميدونم اما خب ، دليلش حتما يک دليل دلی يه که نميشه فهميدش…
حالا شرايطم خيلی با اون روزها فرق داره ، وضعيتم بحرانی نيست يا حداقل خودم اينطور فکر ميکنم، گاهی شبها غمهام رو در تنهاييم گريه ميکنم اما در کل خوبم ، ميشينم پشت ميز ، بجز چراغ مطالعه چراغهای اتاق خاموشه ، قبل از نوشتن يک تفال ميزنم …
يوسف گم گشته .... آخ ...
قلم رو روی کاغذ میگذارم ، مکث ميکنم ، خدايا بگم يا خودت ميدونی؟؟؟ ... بايد بگم ، اومدم که بگم ، پس شروع ميکنم : " سلام ، منم ... يادت اومد ؟؟" و اشک…
...
هر چه گذشت ... گذشت
امروز از نو برايت جشن ياد گرفتم
امروز دوباره يادت كردم، خلاف عهد!
امروز دوباره هواي شنيدن به سرم زده، ديگر نمي گويي؟
باز هوا آماده پذيرايي توست، باز باراني
اما باز نمي آيي
باز صدايت ميزنم و سعي ميكنم شرمي به خود راه ندهم، ... باز ملايم تر
باز جوابم نميدهي
من از ترديدت ميترسم، سكوت ميكنم ..........مظلوم نمايي
تو باور نميكني، حق داري
اما به من به ته مانده ديروزت هنوز پايبندم
هنوز رؤياي فردا آبادم ميكند
هنوز ميگويم هرگز نخواهي توانست تا ابد مقاومت كني
اما من هنوز ميدانم هرگز نخواهم توانست باز صدايت كنم
من هنوز درگير آن اصل ديرين نيازم
"هر نيازمندي ، نيازمند ناز است تا از او قبله بسازد"
اگر نبودم... ناز آفرين كه بودي؟؟
اما ميدانم ، نياز تو به قبله بودن كمتر از نياز من به بندگي است
اين فقر مي آفريند، عدالت بيافرين
...
رخصت نياز نيازموده بودم، اجازه هست؟
**
پ ن: دارم برات فيلم و كتاب ميارم ، دارم ميام كه با تمام قوا دريايي بشيم...
No comments:
Post a Comment