امروز سه شنبه است، از خواب پا ميشم، تا صبح هزار بار از خواب
پريدم و هي به خودم يادآوري كرده ام كه پاسپورتم را بردارم و
همينطور با چشمهاي بسته ميروم و برش ميدارم و ميندازمش توي كيفم و بعد راه ميافتم ميرم
دستشويي... شال قرمز گوجه اي ام رو ميپوشم
تا بتونم تو رو دربايستي رنگش يك كم انرژي بگيرم. ميام شركت يك كوه كار
روي ميزمه، پشت ميزنم ميشينم و يك چند دقيقه اي هي نگاهشون ميكنم و فكر ميكنم
كدومشون رو اول بايد انجام بدم كه فرقي هم نداره...
يكهو آلارم گوشي ام زنگ ميزنه و ميفهمم كه وقتشه كه راه بيفتم
برم براي مصاحبه... با يكي از راننده هاي شركت ميرم و بهش
ميگم از مدرس بره تا سبزي و دار و درخت ببينم و باد خنك بخوره تو صورتم... بعد كه
ميرسيم ازش ميخوام منتظر بمونه تا برگردم... ميرم بالا توي سالن ورودي چند
نفري منتظرن و دارن با هم حرف ميزنن... ميام بيرون و توي راهرو مي ايستم و پائين
رو نگاه ميكنم و فكر ميكنم كه من چقدر توي اين خيابون خاطره هاي خوبي دارم... چه خوبه
اگه بتونم خونسردي ام رو حفظ كنم... يكي داره اسم كوچيكم رو صدا ميزنه... ميرم
داخل...
چند نفر براي مصاحبه نيومدن و وقتم بيست دقيقه زودتر افتاده،
سه تا از مصاحبه كننده ها از اتاق هاشون اومدن بيرون يكي شون همون
خانوم انگليسيه كه روز امتحان ديدمش، يكي يك اقاي مسن و مرتب كه با
لبخند كه بهش نگاه ميكنم يك لبخند پهن
با يك چشمك تحويلم ميده و سومي رو وقتي ميبينم كه راهنمايي ميشم به سمت اتاقش براي
انجام تست و يك خانوم تپل قد كوتاه هنديه با قيافه مهربون كه بهم ميگه فكر كنم كه ما
با هم دوست هستيم و استرس نداشته باشم... از همه چي حرف ميزنم، از خودم و كارم و
ورزش و خونه ام و شهرم و آب و هوا و عاشورا و استاديوم ورزشي و آلودگي هوا و جمعيت
زمين و فقط يادمه اينقدر حرف ميزدم كه وسطش حرفهام رو قطع ميكرد و يك سؤال ديگه
ميپرسيد... اومدم بيرون و برگشتم پائين و دوباره
بزرگراه مدرس و هواي خنك و صداي دلنواز خوليو و فكر زندگيم... زندگيم... و
ميرسم شركت...
ميرم سراغ كارهام كه تمومي ندارن... جلسه هم ميرم... يكي از
همكارهام وسط كار مياد پيشم در اتاقم رو ميبنده و شروع ميكنه به حرف زدن كه با
همسرش مشكل داره و من غرق در چاه... هر چي به ذهنم ميرسه بهش ميگم... تلفن
دارم از هند و بعد هم چين و بعد هم چاي سبز و... خسته ميشم و مثل اغلب روزهايي كه سر
كار هستم هيچ نفهميدم روزم چطور گذشته... دارم راه ميافتم كه برم سر يوسف آباد كه با
بچه هاي كلاس ورزشم قرار داريم بريم بدويم... فكر ميكنم توي خيابون كه دارم راه
ميرم همه يك نقطه قرمز خندان ميبينند كه داره رد ميشه و هيچكس نميدونه كه من... اينجا...
غرق در اين زندگي خالي... چه خالي ام...
پ ن: اين نوشته دقيقا مال دو سال پيش هست... ماه مي دوسال پيش... كي
باورش ميشه؟ عجب دنياي مزخرف و پوچيه!!
پ ن: با خودمان می گوييم، عادت می کنيم و با صراحت
زيادی، اين جمله را تکرار می کنيم... آن چيزی که هيچ کس نمی پرسد، اين است که:
"به چه قيمتی عادت می کنيم؟" دخمه - ژوزه ساراماگو
پ ن: تنهايی از ويژگیهای بزرگسالی نيست...
زمانیکه انسان به مبارزه با ديگران يا چيزها میپردازد، در کارش غرق میشود و خود
را در خلاقيتش يا در ساختن اشيا، انديشهها و نهادها بهفراموشی میسپارد، آگاهی
شخصی او با آگاهی شخصی ديگران يکی میشود... زمان، معنا و هدف پيدا میکند و بدين
ترتيب بدل بهتاريخ میشود، با معنا و زنده که گذشتهای و آيندهای دارد...
يگانگی ما که ناشی از اين واقعيت است که در زمان
واقع شدهايم، زمانی خاص که از خود ما ساخته شده است و درعين اين که ما را میبلعد،
به ما توان و هويت میدهد...
ديالکتيک تنهايی/ اکتاويو پاز/ خشايار ديهيمی/
لوح فکر
No comments:
Post a Comment