Wednesday, September 14, 2011

 واي ... واي فقط سه روز مونده ،‌سه روز ،‌چيكار كنم ؟ واي كه چقدر كارنكرده دارم ،‌چقدر وقت كم دارم ... سه روز فقط سه روز .  اينقدر هيجان خونم بالاست كه دارم ميميرم ... حالا چي ميشه ؟ حالا با اين همه كار نكرده چيكار كنم ؟ اگه شبها هم نخوابم نميرسم انجاشمشون بدم كه ..  چرا اينقدر رو هم جمعشون كردم ؟ واااااااااااااااااااااااااااااي

 پ ن: محض اطلاع عرض شود كه صبحي رفته بوديم كارخونتون  گواهي سابقه كار بگيريم. همه جمع شده بودند گرد يك موجود فضايي كه ما باشيم و نگاهمان ميكردند بلكه چيزي بيابند در ما آيا؟؟ بعد هم گفتند فلاني و بهماني سفارش فرستاده اند كه تشريف آوردين حتما بهشون سربزنيد و اينها ، ما هم در كمال خونسري و با قيافه اي مظلومانه( به سبك گربه شرك ) گفتيم فلاني و بهماني كي هستند اصلا ؟؟ بعد خودمان كلي حال كرديم با خودمان ... حالا اگه خيلي راست ميگي حدس بزن فلاني و بهماني كي بودن ؟؟

 پ ن: تو رو خدا زحمت نكشين ... نه اينكه من وجود خودتون رو ميخوام و سلامتي تون از همه چيز برام با ارزش تره ،‌راضي به كادو نيستم اصلا...

 

No comments:

Post a Comment