يادم مياره كه از وقتي منو شناخته يعني اين ده سال اخير، درنظرش آدم قانون شكن يا بهتر بگم تابو شكني ميومدم ،آدمي كه مبارزه ميكنه با حريمها و حدودها و خودش رو تسليم عرف و جاري جامعه دختران يا زنان نكرده .بهش ميگم كه نه ،من خيلي چيزها رو توي زندگيم از ترس جنگيدن با همين تابوها از دست دادم ،خيلي چيزهاي با ارزش رو … ميگه اين اتفاق چند بار برات تكرار شد ؟ ميشمرم ... ميشمرم ... يك بار ، دو بار ... چهاربار ... خدايا ،خودم هم باورم نميشه و جا ميخورم . بهم ميگه كه خب ... چرا وقتي يكبار و دوبار اين موضوع برات تكرار شد نخواستي كه جلوي سومين و چهارمين بار رو بگيري كه بتوني اونجوري كه ميخواي از زندگيت لذت ببري؟ جوابي ندارم بهش بگم جز اينكه اعتراف كنم كه ميترسيدم و ... هنوز هم البته گاهي ميترسم…
كلي باهام حرف ميزنه ،سعي ميكنه قانعم كنه توي زندگيم از خيلي خوب بودن به هيچ جا نميرسم و هرچي هم كه به سرم اومده از همين خوبيهاي بي دليل و گذشتهاي احمقانه ايه كه كردم و اون ترس لعنتي ... چيز زيادي نميگم و بيشتر شنونده ام ،بعد كه به حرفهاش فكر ميكنم ميبينم كه از اون دختر شر و شوري كه زمين و آسمون رو بهم ميدوخت چي اين ته مه ها باقي مونده كه بتونم بهش چنگ بيندازم ؟ يك چيزهايي هست اما خيلي كم جون و بي رمق اند من خودم رو ،اون خود ساده و بي غل وغشم رو پيش تو جا گذاشتم و كم كم كه ازت دور شدم از اون خود دوستداشتني ام هم فاصله گرفتم . بعد فكر ميكنم اين خودي كه الان هستم چي؟ چه حسي نسبت بهش دارم ؟ بازهم عميقا دوستش دارم و اين حسم رو مديون توام ،چون تو كاري با من كردي كه همه چيزم رو حتي همين بدي هاي آميخته با غريبگي هام رو درخودم دوست داشته باشم…
از باشگاه دراومده بودم و حالم هيچ خوش نبود، اينقدر كه حال جسمي خيلي خوبم بعد از دوساعت ورزش هم نميچربيد به اينهمه پرپر زدن و دل دل كردنم. منتظر ماشين ايستاده بودم ،كمي خلوت بود و من هم حس نداشتم برم جلو و هي مسيرم رو به ماشينها بگم، ايستاده بودم عقب و روي هوا بودم انگار، شنيدم كه كسي گفت ونك ، به طرف ماشينش برگشتم و سوار شدم،جلو نشستم ،كمي منتظر شديم تا ماشين پرشود و نشد و راه افتاد ... پشت چراغ قرمز از بچه هاي گلفروش يكدسته رز قرمز خريد كه با آب جوب خيسش كرده بودن ،گلها رو گرفت طرفم و گفت كم پيش مياد چنين مسافر زيبايي به تور آدم بخوره ،صميمانه خواهش ميكنم قبولش كنيد ... تازه نگاهش كردم ،مرد جا افتاده اي بود ،نميدونستم چه عكس العملي بايد نشون بدم ،چراغ سبز شد و گل همينطوري توي دستش مونده بود ،بوق ماشين پشتي ها در اومده بود و اون همچنان گل بدست بهم لبخند ميزد ... توي اون گيجي به جاي صورتش صورت تو رو ميديدم ، ماشينها از كنارمون رد ميشدن و بوق ميزدن و دري وري ميگفتن ... اون همچنان گل بدست و لبخند به لب نگاهم ميكرد و منم مات زده برو بر نگاهش ميكردم. چراغ دوباره قرمز شد . گفت دستم درد گرفت ،هيچي نگفتم گلها رو گرفتم ، دلم گرفت بغض كردم اما بازهيچي نگفتم ، چراغ سبز شد و ماشين راه افتاد، صورتم رو گرفته بودم به سمت بيرون و چونه ام ميلرزيد ، مرد راننده حرف ميزد و من به اين فكر ميردم كه تو الان كجايي و داري چكار ميكني؟ داري چمدونت رو ميبندي ايد ، چمدون داري اصلا ؟... به مقصد كه رسيديم كرايه رو دادم و قبول نكرد، گفت اين چيه ديگه ؟ مگه حرفهام رو نشنيدي ؟ پياده شدم، در رو بستم ،خم شدم داخل پنجره و گفتم من گلهايي رو كه بو ندارن دوست ندارم و بعد دسته گل خيس رو با كرايه از پنجره انداختم تو ماشينش و راه افتادم…
فقط يادمه اشكهام ميريخت پائين، ياد چند ساعت پيش و اون لحظه اي افتاده بودم كه سُرخورده بودم از ماشينت و ... پياده شده بودم …
... نميتوني يادش نباشي به اين آسوني…
No comments:
Post a Comment