Tuesday, April 15, 2014

 

دارم ميرم كه ببينمش ... ميدونم كه الكي دارم براي خودم بزرگ ميكنم ماجرا رو و به همين خاطر تصميم ميگيرم با خودم بجنگم، ساده تر هميشه حتي ساده تر از مواقع عادي كه ميام سركار ميرم ببينمش... توي راه به خودم ميگم اگه حرفهات رو از همين الان نگي و باز نگه داري تو خودت بعدا به غلط كردن ميفتي مثل همين دو روز پيش، ‌پس آدم باش، ‌بچه كه نيستي اداي بچه ها رو هم درنيار آدم باش زن حسابي، ‌سي سالته مثلا ... و پر از اين گفتگوهاي دروني و ذهني بهش ميرسم ... همه چيز خيلي راحت تر از اوني كه فكر ميكنم پيش ميره ... اين مساله كه هيچ سعي نميكنم خودم رو توي چشم كسي فرو كنم يا بخوام چيزي باشم غير از اونچه كه در ادامه خواهم بود برام حكم يك قانون رو پيدا كرده كه كمكم ميكنه راه شايد ماهها رو توي مدت كوتاهي طي كنم و توي خيلي چيزها نسبت به زمان جلو بيفتم ... فقط از اينكه دوباره بعد مدتها دارم دست دل ديوونه ام رو ميگيرم و از خونه ميبرمش بيرون، يك كم نگرانم ...

پ ن: ميخواهم آبي بپوشم كه مشخصا ميگه سفيد بپوش. گوش ميكنم بدون اينكه حتي به مخالفت و پافشاري فكر كنم ...  يكي از به ترين درسهايي كه از زندگي مشتركم ياد گرفتم اينه كه از كنار مسائلي كه هيچ تاثيري توي عمق رابطه ندارن و واقعا ارزش جنگيدن ندارن راحت و آروم بگذرم، چشمهام رو روشون ببندم و حتي  بخوام كه ازشون لذت ببرم ...  سفيد ميپوشم و توي آينه كه نگاه ميكنم ميبينم چه زيباست ... لذت ميبرم ... و لذتم چند برابر ميشه وقتي موج اشتياق رو توي چشمهاش ميبينم كه به طرفم سرازير ميشه ...

 
پ ن: من تكه تكه هاي مكسر ذهنم رو كه هر كدوم يك تصوير نصفه نيمه بهم ميدن رو جمع ميكنم،‌ حسابي ميشورشان، ‌بعد بهم پيوند ميدهمشان و ميگذارم فقط يك تصوير... تصوير تو را توي زندگيم منعكس كنند ...

No comments:

Post a Comment