دارم شیرچایی ساعت ده صبحم را میخورم. چوب دارچینی که تویش انداخته ام هی به
لبم می خورد و هربار فوتش میکنم برود آنطرف. ساعت یک تا دو هم میوه هایم را
میخورم. حواسم هست چیزی را برای خودم سخت نکنم. حداقل حالا که زندگی به حد کافی از
خجالت مان در میاید و سخت میگیرد، اینکه هوای خودم را داشته باشم یک وظیفه است.
آدم ها می آیند و می روند. این
یک قانون عمومی و بدون استثناء است که همه ازش آگاهیم، اما گاهی این رفتن ها وقتی
اتفاق میافتد که هنوز وقتش نرسیده، هنوز دل یکی نخواسته آن یکی برود، هنوز زود است
برای تمام کردن. اینجوری که می شود آن یکی که مانده، شروع می کند به انکار، انکار
کل رابطه. و آرزو می کند که برگردد به خودش، بی عشق، بی دوستی. وقتي هيچ كاريش
نميشه كرد بهترين گزينه دوريه، ناراحتي هم نداره. از قديم هم گفتن دوري و
دوستي... بله، ساعت یکربع به چهار هم معمولا یک لیوان قهوه تلخ می خورم.
پ ن: توي
اوج نبرد، يكهو انگار همه چيز متوقف ميشه. روبروي هم ميايستيم و همديگر رو تنگ در
آغوش ميكشيم كه به هم
يادآوري كنيم "
گزينه رفتني وجود نداره" ... بعد دوباره فاصله ميگيريم و با تمام قوا به
دريدن هم ادامه ميديم ...