Monday, April 21, 2014

  بعضي اتفاق ها بايد بيفتد تا بتواني خودت را محك بزني و با واقعيت هاي دنيا روبرو شوي ... بفهمي كه زندگي آن افسانه هاي شيرين دوران كودكي نيست كه هميشه به " و آنها سالهاي سال به خوبي و خوشي دركنار هم زندگي كردند" ختم ميشد. واقعيت اين است كه تو يا نميرسي يا دير ميرسي يا اينقدر بايد به اميد رسيدن بدوي كه نفس بريده و خسته يكجايي بالاخره كم بياوري. واقعيت همين بمب ساعتي بدون زماني است كه توي دستانت گرفته اي و هرلحظه بيم تركيدنش ميرود كه تلخي وصف ناپذيري را توي زندگيت پخش كند.  تلخي رفتن ها و پشت سر را نگاه نكردن ها را. تلخي حساب و كتاب كردن احساسات آدمها را. تلخي از دست دادن. تلخي دلتنگي و خستگي. تلخي ترس. تلخي محافظه كاري. تلخي امتداد زندگي برخلاف خواسته هات .
بهترين هاي دنيا مال كيست؟ كسي كه احساس شكست نميكند؟ كسي كه بلد است چشمهايش را روي درد ببندد و خودش را خوب گول بزند؟ من آنطور زندگي كردن را هم تجربه كرده ام اما باز هم بهترين ها مال من نبوده اند. بايد قانع بود؟ نه، نبايد بود. نبايد ...

بهترين ها را بايد بخواهيم براي زندگي مان. خودمان را گول نزنيم و دروغ هم به خورد خودمان ندهيم. ميشود خيلي خيلي بهتر از اين زندگي كرد. من معتقدم كه ميشود. يكجور بهتري كه ديگر نتواني بهتر از آن را متصور شوي و من ميخواهم بروم توي آن مسير. احساس ميكنم فرصتم دارد كوتاه و كوتاه تر ميشود و اگر قرار بود با دست روي دست گذاشتن و نشستن و نگاه كردن به بهترين هايي كه ميخواهم برسم، توي اين سي  و سه سال رسيده بودم. پس بايد مسيرم را عوض كنم  چون ميشود خيلي بهتر از اين زندگي كرد و بايد كه زندگي كرد ...

  پ ن:نميدانم تا حالا اسبي كه با سرعت دويده باشد را از نزديك ديده ايد؟ شدت نفس زدنش را ... عضلات بي مانندش را ... قدرت غيرقابل وصف و غير قابل انكار زندگي توي تمام اجزايش جريان دارد. اينجور زندگي كردن را ميگويم ... قوي ... بي نقص ... بي همتا ... آنقدر خالص كه گاهي هم هراس آور ...