Thursday, July 19, 2018


روز تعطیلی آخر هفته بود و برنامه خاصی هم نداشتیم. این شد تصمیم گرفتیم بریم و توی این گرما هم تنی به آب بزنیم، هم کمی آفتاب بخوره به بدنمون (مسلما بیشتر بخاطر تسکین دردهای من) و هم کمی معاشرت جدید کنیم با آدمهای جدید. خلاصه که بودن اونجا حس خوبی بود. بعد از  یک سال تو جمعی بودیم که تقریبا همه شون عادت ها و و رفتارهاشون مطابق استانداردهای معمول دنیا بود و کسی ما رو به چشم موجودات فضایی با رفتارهای عجیب غریب نگاه نمیکرد. حس آشنای عادتهای مشترک همه رو سر حال آورده بود. 
فضای ساده و صمیمی بود. من سیکل ماهانه ام رو داشتم و نخواستم برم توی استخر. مرد اما رفت. مثل همیشه با هم خیلی راحت بودیم، اونجا فکر کردم باینکه اعتماد و امنیتی که در من بوجود آورده چقدر ارزشمنده. در برابر نگاه ها و لبخندها و گه گاه شوخی هایی که با من میشه نه تنها من رو مقصر نمیدونه و ملامت نمی کنه بلکه خودش رو کاملا کنار میکشه تا بتونم مستقل از حضور اون رفتار کنم و عکس العمل نشون بدم. با این همه متوجه این هستم که حواسش کاملا جمعه و خودش هم آماده است تا چنانچه نیازی از جانب من احساس شد، کمک یا حمایتم کنه.

 و در برابر البته، تمام روابط انسانی که با دیگران داره برام قابل هضم و قابل احترامه. اینکه سعی نمیکنه منو در موقعیتی قرار بده که حسم نسبت بهش به شک یا حسادت تبدیل بشه. اینکه از این  دست راهکارهای احمقانه و سطح پایین استفاده نمیکنه تا بمن ثابت کنه مرد جذابیه و موردتوجه زنهاست. و کاملا برعکس دقیقا در لحظاتی که در کانون توجه هست میاد کنار من و با هم بودنمون رو به یک طریقی به دیگران نشون میده.

حس مالکیتی در کار نیست. نمیدونم تاثیر این جمله  "مال کسی بودن حرف بدیه" است که از ابتدای رابطه با شوخی و جدی بهش میگفتم یا اینکه هر دومون بعد از این همه فراز و نشیب بالاخره به سطحی از شعور و آگاهی رسیدیم که بدونیم بهترین مسیر برای یک رابطه سالم کدومه. 

گاهی به گذشته ام نگاه میکنم. گذشته ای که الان یک لحظه هم قادر به تحملش نیستم بهم نشون میده خود من هم باندازه طرف مقابل ام مقصر بودم، بایت نقطه ضعفی که در عدم پذیرش این حقیقت داشتم که " من لیاقت ام بهترین هاست، نه این رابطه آشغالی که الان درگیرش هستم" . و البته حسی که طرف مقابلم بارها با رفتار و حرفها و اعمالش بمن القا میکرد که "تو هیچی نیستی، تو هیچی نداری، و ..."

خوبه که آدم قدر خودش رو بدونه. و خیلی خوب تره که قدر ارزش هاش رو بدونه، خودش رو دست کم نگیره و به کمتر از معیارهاش رضایت نده. حتی به قیمت تنهایی چون کسی از تنها موندن نمی میره اگه بلد باشه با تنهایی خودش زندگی کنه.

Tuesday, July 17, 2018




زندگی خیلی عجیبه. مثلا یکی که همیشه فکر میکردی چقدر خوب و خواستنیه اگر بهش نزدیک بشی، کلی تو ذهنت فکر و خیال کرده بودی راجع به بودن در کنار اون آدم، کلی ریسک کرده باشی حتی، کلی تلاش، کلی انتظار. و بعد که اتفاق میفته میبینی چقدر همه چیز با اونی که توی ذهن تو بود تفاوت داره. هی دور و نزدیک میشی. هی فاصله میگیری و دوباره برمیگردی. هی نزدیک میشی و شواهد رو میبینی و هی فاصله میگیری و فکر میکنی بهشون. 

بعد یکهو چشم هات رو باز میکنی میبینی اون کعبه آمال و آروزها فقط توی ذهن خودت بوده. واقعیت چیزیه بسیار متفاوت.  البته که قبل از رسیدن به فاز آخر همه فانتزیهای ذهنی ات رو به مرحله عمل رسوندی: حرف، دوستی، رابطه یواشکی، مستی، رقص، اعترافات، سفر، عاشقی!؟، همخوابگی، دعوا، آشتی و ... و ... و ... فاز آخر هم اینکه شواهد اونقدر واضح هستن که باین نتیجه برسی باید خودت رو رها کنی از دغدغه مقایسه واقعیت و رویا.

 اینه که چشمت رو میندی و تمام میکنی اون رابطه و آدم و افکار مرتبط رو.  بعدش میبینی انگار بد هم نشد. چون نه صورت مساله ای پاک شده و نه حتی بدون جواب مونده، خیلی منطقی حلش کردی برای خودت و ذهنت ازش رها شده.

Monday, July 16, 2018



خسته ام. تهش که نگاه کنی هیچی نیست. اما انگار صد سالمه. توی زندگی جلوی هیچی رو نمیشه گرفت، هر اتفاقی خوب یا بد، اگر قرار باشه که رخ بده، رخ میده. این رو بپذیریم دیگه خیلی عالی میشه. مسخره است نه؟ ببین یک چیزی رو میخوای. با تمام وجود، هزار جور فکر و رویا پردازی کردی درباره اش. سالهای سال حسرتش رو خوردی. 

بعد تو یک شرایطی بهش دست پیدا میکنی که دیگه اون حس و هیجان رو بهش نداری. میشینی و با خودت فکر میکنی یک زمانی چقدر ذهنت آماده بود برای این موضوع. جسمت حتی! خب حالا داری اش. ولی دریغ از یکذره هیجان. خیلی معقول و منطقی باهاش برخورد میکنی. 
دنیا خیلی جای عجیبیه. همه تصمیمی هاشو خودش میگیره. هروقت بخواد. هرچی بخواد اصلا. و تو باید هی خودتو باهاش وفق بدی. تموم.

Wednesday, June 6, 2018



میخوام با خودم آشتی کنم. بهش لبخند بزنم و چشمکی و بعد هم بغلش کنم. محکم. کاش بتونم بهش بگم قرار نیست همه چیز اینقدر سخت باشه. تیک ایت ایزی.  

Wednesday, May 23, 2018



بله، خودم هم خیلی خوب تر از همه میدونم و بهش اعتراف هم میکنم.  اینکه قبول دارم من اصولا آدم گریز ام. یکجورهایی شاید بشه گفت منزوی ام حتی. با اینکه از خیلی ها شنیده ام که مصاحب خوبی ام و معاشرت کردن با من برای بقیه خیلی لذت بخشه، اما خودم اینقدر که بقیه از معاشرت با من لذت می برند، از اون معاشرت لذتی نمی برم.  

اینه که از رفت و آمد و در درجات بالاتر حتی ارتباط  تلفنی و مجازی و ... هم فراری ام. دلیل اثباتش هم دوستها و اطرافیان همواره شاکی من هستند که چرا تلفنت رو جواب نمیدی؟ چرا  پیام هات رو چک نکردی؟ چرا جواب ما رو ندادی و ... یا دلیل دیگرش رقم قبض تلفن همراهم، هیچوقت از بیست هزار تومن بیشتر نیومد. 

خلاصه اینکه آدمی هستم که تنهایی هام خوبن. باهاشون سر جنگ و ناراحتی ندارم. بلدم تنهایی هامو پر کنم و ازشون لذت ببرم و کنار بیام باهاشون. اما، این موضوع آدم گریزی چیز خیلی خوبی نیست. یعنی اصلا چیز خوبی نیست. معاشرت با دیگران برای سلامت عقل و روح آدم لازمه. حالا شما این من تنهایی طلب و آدم گریز رو بردار بیار یک جایی ته ته دنیا. 

نه کسی میتونه دو کلمه درست انگلیسی حرف بزنه نه تو میتونی زبون سخت و غیر معمولشون رو به راحتی یاد بگیری. نه تو سن و سالی هستی که بخوای و بتونی دوستهای جدید پیدا کنی و نه حتی اگر هم بخوای شرایط به سختی همچین اجازه ای رو بهت میده... اینه که میشی خیلی خیلی تنها. بندرت با کسی حرف میزنی. بیشتر فرو میری تو خودت و کتاب و فیلم و ... همه زمانت با خودت میگذره. و از آدم ها گریزان تر و نسبت بهشون سخت گیر تر میشی. و این اصلا خوب نیست. اصلا خوب نیست. باید به دایره آدم ها برگردم، ولی ... ولی...



با آدم‌ها که هستم چه خوب باشند چه بد، تمام احساساتم تعطیل و خسته می‌شوند. تسلیم می‌شوم. مودبم. سر تکان می‌دهم. تظاهر می‌کنم. می‌فهمم، چون دوست ندارم کسی را برنجانم و این یکی از ضعف‌هایم است که بیشترین مشکل را برایم درست می‌کند. معمولا وقتی سعی می‌کنم با دیگران مهربان باشم روحم چنان پاره پاره می‌شود که به شکل ماکارونی روحانی در می‌آید...! .
"هالیوود" / چارلز بوکفسکی