Friday, September 18, 2026

 


دلم نمیخواست اینقدر حرف بزنه، گریه کنه، با صدای شکسته توی گلوش از ترس هاش و آسیب هاش بگه. بدم میومد از اینکه اینقدر ضعیف و بی نقاب ببینمش. نه اینکه بخوام یک نسخه ایده ال و قوی باشه ولی دیگه الان برای این جیزها خیلی دیر بود. اون احساس ایگنور شدگی رو که بدون کوچکترین دغدغه خاطری توی رابطه بهم داده بود، الان داشت انتقامشو میگرفت.

ولی هیچی نگفتم. گذاشتم ادامه بده تا بیشتر و بیشتر از چشمم بیفته. نباید با اون ایگوی بزرگ پوشالی اش اینقدر منو دست کم میگرفت. لحظاتی حتی براش متاسف شدم اما، جایی برای انعطاف نگذاشته بود. مال من نبود دیگه. منم دیگه نمیتونستم تو هیچکدوم از قالبهایی که برام در نظر گرفته بود خودمو بگنجونم.

بیات شده بود همه چی... حتی حرف هاش، حتی اشک هاش. هیچی دیگه درست و بموقع نبود. و من آدم لفت اوور ها نیستم.

Thursday, September 17, 2026

 


ما شکست می‌خوریم که شکست را جدی بگیریم، اما فکر بررسی دقیق‌تر شکست هم معذب‌‌مان می‌کند. از ترس سرایت شکست به خودمان نمی‌خواهیم حتی لمسش کنیم. با این وجود باید دنبال شکست بگردیم، هم در دنیای بیرون و هم درون خودمان. باید به دنبال رد حضور شکست در همه جا، در سیاست، مذهب، کسب‌وکار و هر جای دیگری باشیم. چون با این‌ کار می‌توانیم شکست را اهلی کنیم و از آن چراغ راهی برای خود بسازیم.

همۀ‌ ما به دنیا آمده‌ایم که شکست بخوریم. تا دم مرگ تمرین شکست می‌کنیم و ادامۀ‌ کار را به دیگران می‌سپاریم. شکست هم مثل گناه می‌تواند ننگین باشد و اعتراف به آن ما را خجالت‌زده کند. شکست زشت هم هست. به‌ همان زشتی گناه. شکست می‌تواند به اندازۀ‌ خود زندگی بی‌رحم و خانمان‌برانداز باشد. اما شکست معمولاً به اندازۀ‌ کافی بررسی نمی‌شود، کلاً نادیده انگاشته می‌شود یا حتی بدتر، به دست مرشدهای خودیاری و بازاریابان و امثالهم به چیزی مد روز تبدیل می‌شود. همۀ این گروه‌ها با تلاش‌های جدی‌شان برای عوض کردن تصویر شکست و قالب کردنش به مشتری به عنوان پلۀ موفقیت، مضحکه‌ای از این مفهوم ساخته‌اند. پرسش این‌جاست که چگونه شکست واقعی را از شکستی قلابی که در بساط مرشدان خودیاری پیدا می‌شود، تشخیص بدهیم. جواب ساده است: شکست همیشه به فروتنی منجر می‌شود. اگر نشد، شکست واقعی نیست.

* کتاب در ستایش شکست نوشته‌ی کاستیکا براداتان

** ویدیویی از Willem Defo هست که توش خیلی عادی داره میگه سعی کن شکست بخوری. گند بزنی گاهی. سعی نکن همش بی نقص و پرفکت و بهترین باشی. بجاش یک وقتایی بگذار خرابکاری کنی و بد بازی کنی و شکست بخوری. واسه اینکه نگذاری اضطراب ناتمام ایده آل گرایی از پا درت بیاره.



Tuesday, September 15, 2026

 


اینو از پست های قدیمی خودم خوندم و گریه کردم... چقدر بالغ و قشنگ و فهمیده بودم، هستم هنوزم؟ ضمن اینکه فکر نمیکنم دیگه بتونم اینقدر قشنگ به فارسی خودمو بنویسم که چه حیف. ولی بهرحال تمرین میکنم و همین مهمه.  

 

Saturday, December 31, 2016

از رابطه که بیرون می آییم، بخش بالغ روان مان می داند که چیزی تمام شده، که دیگر دو تا آدم رابطه، ربطی بهم ندارند. که قصه ی نشدن های اینطوری، معمولن آدم بد ندارد، که نشدن ها ناشی از بد طینتی نیستند، جزیی از رقص زندگی اند و باید مثل رسیدن به نرسیدن احترام گذاشت...اما همزمان آن کودک احساساتی عمق روان ما، چنین چیزی را نمی پذیرد. خودخواهی ذات کودک است. این کودک دلش می خواهد به رغم پایان رابطه و در حالی که خودش آزادانه دارد گل می چیند، گل سابق، مثل یک آفتابگردان حرفه ای مدام چشمش به دنبال خورشید ذات ذی وجود ایشان باشد. خوب بدیهی است که نمی شود. آدم ها با هر درجه از شدت و ضعف عواطف بالاخره باور می کنند که چیزی گذشته و تمام شده و از پی زندگی شان می روند.

مدیریت تضاد این بالغ و کودک کار اسانی نیست. بدون این مدیریت ما یا توی سر کودک می زنیم و او را بخاطر حسش تحقیر و تادیب می کنیم یا تن می دهیم به کودک و تلاش می کنیم به آدم سابق زندگی مان صدمه بزنیم، آزارش دهیم و یا در بهترین حالت رنج و غم را می پذیریم و به جای ویران کردن دیگری، شکنجه ی دایم خودمان را آغاز می کنیم

 هر دوی این راه ها منتهی به خود ویرانگری هستند. بهترین راه حل، انقدری که من آموخته ام ایجاد دیالوگ میان بالغ و کودک است. یک جور هایی باید رنج کودک را به رسمیت شناخت و اجازه تحقیر کودک درون را به بالغ نداد و متقابلن باید راه حل های بالغ را تایید کرد بدون اینکه تسلیم توفان احساسی کودک شد.

خلاصه اش کنم باید بتوانیم برای کودک رنجیده درون مان مادری کنیم و برابر جهان بیرونی بالغ باشیم. رابطه ای که تمام شد، دیگر تمام شد؛ گذشته ای که گذشت، دیگر گذشت. اگر واقعن کسی را دوست داشته ایم زمانی و نرسیدیم، یادمان باشد که کسی را خواسته ایم و دل دادیم و دل حرمت دارد و به حرمت دل خودمان هم که شده، از خوشحال بودن و عاشق بودن معشوقی قدیمی، شاد باشیم. کودک مان این حرفها را می فهمد اگر بالغ، پدرانه اما جدی برایش از شکوه دوست داشتن واقعی بگوید. دوست داشتنی که شادی خود را در رضایت آدم آن سوی رابطه جستجوی می نماید، بی آنکه او را بخاطر تلاش برای شاد نگه داشتنش مدیون کند.

آدم ها را باید رها کرد که بروند عاشقی کنند. باید بار کارما به دوششان نگذاشت، طلبکارشان نشد، درس ها را گرفت و دل داد به رقص زندگی...آدم ها را باید با دل نگه داشت نه با دست همانطور که باید با دل رها کرد نه با دست!

Monday, September 14, 2026

 


از وقتی که مثلا در رو بسته بودم  ولی یکم هنوز باز نگهش داشته بودم، تا وقتی که دیگه طاقتم تموم شد و کامل بستمش، سه هفته طول کشید. توی این سه هفته، خیلی نوسانات شدیدی رو توی احساساتم تجربه کردم. از همه شون دردناک تر این که بعد از این همه خوندن و یاد گرفتن و تراپی و کوچ گرفتن و رشد و آگاهی و ... چطوری و چرا وا دادم و اجازه دادم باز توی همون موقعیت و شرایط قرار بگیرم فقط ایندفعه از یک مسیر دیگه؟ چرا باز دوباره گیر افتادم تو تله اعتراض بموقع نکردن و پذیرفتن هر رفتار و حرفی از سر لطف یا مهربونی یا خستگی یا بی تفاوتی یا هر دلیل نادرست دیگه ای... چی شده بود؟ چرا یادم رفته بود؟ میدونم خب، چون فقط دونستن مهم نیست، آدم باید بتونه، و من نتونسته بودم.

خلاصه که دارم کند و کاو میکنم خودمو و همه رو هم دارم مینویسم. بعضی چیزها که یادم میاد قلبم چنگی میشه. مثلا اینکه باز کنار خودم نبودم و خودمو تنها گذاشتم،یا اینکه بخودم احساس نا امنی دادم اونم وقتی که خیلی  آسون میشد از خودم محافظت کنم؟

میدونی چی برام خیلی شفاف شد تو همین نوشتن ها؟ اینکه بما ربطی نداره که پارتنرمون هی مداوم با خودش در مبارزه است و خودش رو کتک میزنه، و چون بهرحال که هر دو طرف مبارزه خودش هست، چیزی بجز خشم و عصبانبت و یکجوری عقده و کینه از همه کس و همه چی نمیمونه براش که به دنیا و به ما بده. خب، بما ربطی نداره واقعا. چرا باید بریم بشیم یک بخشی از این مبارزه نامرئی احمقانه و هی بخواهیم طرف یکی شون رو بگیریم، که چی؟ چه فرقی بحال ما داره وقتی یکی دیگه انتخاب کرده با خودش بجنگه بجای اینکه چمیدونم مثل من خودشو مشاهده کنه فقط. یا بپذیره حتی. 

آخه وقتی هر دو مبارز یکی هستن و یکی شون که ببره در واقع همزمان هم داره میبازه، یعنی هیچ انتهایی وجود نداره برای این چرخه و فقط ماییم که داریم خودمونو هلاک میکنیم که طرفدار کدوم ور ماجرا هستیم و چرا و... میدونی حتی همین که بخواهیم توضیح بدیم و دلیل بیاریم چرا طرف کدوم ور ماجرا رو گرفتیم هم باعث میشه همه کاسه کوزه ها سر ما بشکنه. پس همش یک مبارزه تلخ و بی انتهاست. چون هیچکس مسئول آشتی دادن آدمیزاد با خودش نیست بغیر از خودش.

پ ن: همینو میخواستم بگم. یعنی بنویسم. ولی چقدر حرف دارم و چقدر نوشتن یادم رفته و برام سخت شده.


Thursday, September 10, 2026

 


معادله سر راستی بود. فقط اونقدری شجاعت نداشتم و همش لای در رو باز نگه میداشتم که بخودم الکی عذاب بدم؟ یا حتی با رفتن و اومدن و تلاش کردن و کارهای قشنگ کردنش، ایگوی نداشته ام رو تطمیع کنم؟ نه خب... تموم شده بود برام. خیلی وقت پیش تموم شده بود. اونقدر بهم احساس تنهایی داده بود که برسم باین نقطه. ولی... ولی هنوز لای در رو باز نگه داشته بودم که یک نور باریکه ای هم که شده بیاد تو. 

خب؟ آخه این درِ نیمه‌باز فقط امید به برگشتن نبود برام. یک جور مسکن هم بود برای همه ترس ها و سرگشتگی ها و زخم هایی که تو ماه های اخیر بطور غیر معمولی سر همه مون آوار شد. انگار یکجورایی بخودم بگم که هست حالا، با اینکه ته دلم میدونستم که نیست. اما همین امید واهی یعنی لازم نبود یک فقدان دیگه رو وسط این همه ماجرا، تجربه کنم. چجوری بگم؟  که نباشه ولی هر وقت بخوام یکمی هم باشه. طبعا نه خودم آزاد شده بودم، نه میگذاشتم  اون بره. همش پشت در نگهش داشته بودم.

برای هزارمین بار، دو دو تا همیشه چهار تا نیست. بعلاوه اینکه دنیا هم جای اصول و انصاف نیست. حتی اگر روز تولدم توی فرودگاه با گل و شامپاین و بادکنک اومده باشه استقبالم که بهم نشون بده داره تلاش میکنه، در همون لحظات هم میدونم که دیگه نمی خوامش اما میترسم که با نبودن واقعی اش هم روبرو بشم... میبینی؟ دنیا برای هیچ کدوم مون جای عادلانه ای نیست.

گفتم که معادله سر راستیه اما لزوما  آسون و بی درد و دردسر نیست و این میان ترس هم هی میاد و می‌ره و همه چی رو سخت تر میکنه.صبح فردای تولدم، از تخت که اومدم بیرون بخودم گفتم؛ این در رو همین امروز میبندم. هرچی هم تاریک و ترسناک بشه، اشکالی نداره. من امروز این در رو میبندم... و خب، بستم.

Monday, August 31, 2026

 


معمولا زیاد خواب میبینم. با اینکه مدت هاست درست و حسابی نمیتونم بخوابم، که تمام تنطیمات شیمیایی و فیزیکی وجودم رو بهم ریخته، اما تقریبا شبی نیست که توی همون بازه های کوتاهی که مثلا قراره مغزم خاموش بشه، خواب نبینم. لحظه ای هم که بیدار میشم معمولا یادم هستن، ولی چند ساعت بعد بکلی از ذهنم پاک شدن.

اما بعضی از این خواب ها، که با چک کردن ساعت میدونم که مدت شون هم کوتاهه، اینقدر تلخ، عذاب آور و دردناک هستن که درد و غم فیزیکی رو که توی خواب داره برام اتفاق میفته رو در دنیای واقعی هم حس میکنم و با شدت اون ها از خواب بیدار میشم. که خب این چند هفته اخیر تعداشون زیادتر شده. از حد توان و تحمل من خارجه که بار نا آرامی هام رو حتی توی خواب هم بدوش بکشم، اون هم با این شدت.

چیزهایی رو که نمیتونم عوض شون کنم، سعی میکنم با تلاش و تمرین مداوم مواجهه بهتری باهاشون داشته باشم یا حتی یک جورایی بهشون سامون بدم، اما از اونور، گاهی هم مچ خودمو میگیرم که باز بدجور دارم در برابرشون دست و پا میزنم، معمولا هم اون وقت هایی که افتادم توی گرداب یا خیلی نزدیکم به غرق شدن ... که اصلا تکرار خوشایندی نیست مخصوصا بعد از اون همه تاوان و تلخی که الردی بابتشون هزینه دادم.

کاری که توی مسیر بیشتر آگاه شدن از درونم خیلی بهم کمک میکنه اینه که یک سالی هست که زیاد توی آینه بخودم و حالات صورت و بدنم نگاه میکنم. با دقت نگاه میکنم نه اینکه فقط ببینم. میبینم که مثلا بعد از این کابوس ها، چقدر ترسیده و مضطربم. یا بعد از اینکه کسی که توقعش رو ندارم زیر پام رو خالی میکنه، چقدر گم شده و تنهام.

توی آینه نگاه کردن، بهم یاد داده از خودم بپرسم چرا؟ و بعد بگردم دنبال جواب هاش. که زمان میبره و اغلب هم باید لایه های خاک گرفته خودم رو کند و کاو کنم، آزار دهنده هم هست چون تو این مسیر ویرانه‌هایی رو دیدم که مسلما خودم هرگز انتخاب شون نکردم. و این دردناکه، اونقدری که بعضی هاش هم به خواب هام میرسن حتی. اما این رو هم یاد گرفتم که از این بدتر، اینه که کاری نکنم.  همون راهی رو برم که فقط ادامه داده باشم. پس میگردم تا به جواب های حقیقی و ملموس برسم که گفتم، خیلی هم لزوما سریع و سرراست نیستن.

ته تهش هر بار که به چشم های بی‌دفاع‌ خودم توی آینه نگاه میکنم، وقتی بی هیچ پرده ای گردابی که در درونم درجریان داره رو میبینم، میدونم که برای فرو نرفتن توی این گرداب، باید دست از شنا کردن برندارم. چون بخودم قول دادم دیگه فقط و فقط باغبون باغچه کوچیک خودم باشم نه جان فشان شکوفه های باغ  دیگران.

Tuesday, August 18, 2026

 

همش یک خشم و بغضی دارم توی وجودم. نه اینکه بخوام  خالی اش کنم روی کسی اما خیلی چیزهایی که میتونستم بپذیرم شون و بخودم بگم حالا مهم نیست، یا چشمم رو روشون ببندم، الان دیگه عین سوزن هی به بادکنک توی سرم توک میزنن، اینقدر که بخواد بترکه.

این چیزای ساده و به ظاهر بی اهمیت رو دارم هر روز با خودم میبرم تو روزمرگی هام، حرف زدن، کار کردن، رانندگی، غذا خوردن، خرید کردن، رابطه، آشپزی، آخر هفته ها و ... و ... و ...  که خیلی انرژی مضاعف ازم میگیره چون هم سنگینن و هم مدام سیخونکم میزنن و هم همش یک گزگز بیخودی توی سرم درست میکنن که باید بگردم با جهان و با خودم و با آدم ها دنبال چیزهایی برای صلح بگردم! نمیدونم میتونم منظورمو بگم یا نه؟

 اینکه همش میخوام همه رو بدرم چون بیشعورن، چون درست تربیت نشدن، چون آداب اولیه هیچ کاری رو بلد نیستن یا هرچی. بعد از اونجاییکه خیلی وقته دیگه نمی خوام معلم کسی باشم و چیزی به کسی یاد بدم، بجاش یک خط کش برمیدارم و توی سرم اینقدر محکم به کف دست و پاشون میزنم که دلم خنک بشه، علتش هم ساده است:این جانور دوپایی که ما باشیم، وقتی درد داریم و زخم خورده ایم، خیلی سخت است مثل آدم رفتار کنیم. همینجاست که میگم هی باید بگردم دنبال یک چیزهایی برای صلح با آدم ها و جهان. 

یا همین زنده بودن ساده برای من (ما)، برای دیگران از بیرون انگار که یک پر کاه باشه، اما خب نه! همین پر کاه را اگر فوت کنم سمت شون، عین یک طوفان براشون عمل میکنه، بی هیچ اما و اگر. نه اینکه بی ظرفیت باشن، بلکه عموما تاب فهمش را ندارن چه برسد باینکه لازم باشه باهاش مواجهه بشن یا همزیستی کنن. خب، آدمیزاد برای چنین وضعیتی طراحی نشده اصولا، و باز سوزن دردناکش این است که برای ما هم باید همینطور میبود و باشد ( لابد باز هم اصولا)

 احساس میکنم همین که دارم زنده می مونم و روی آب نگه داشتم هنوز خودمو، هم یک خط و خش هایی روم انداخته و هم یکجور عیار قشنگ و غم انگیز مضاعفی به زیستنم داده. نمیدونم جای افتخار داره یا چی، ولی راستش زورم هم نمیرسید و نمی رسد بیشتر از این. 

Tuesday, August 11, 2026

 

 بعد از حدود یک دقیقه تلاش برای پیدا کردن کلمات درست و تلاشی مضاعف برای ادا کردن شون، در جواب سوالم که ازش پرسیده  بودم مامان جونم، حالت چطوره؟ بسختی و خیلی سنگین، فقط گفت: مامان دیگه مامان نیست... و خب من گرچه که انکار میکنم و سعی میکنم چرت و پرت گویان بهش روحیه بدم و حتی بخندونمش، بمحض اینکه تصویر برمیگرده سمت بابا، برخلاف قولی که بخودم دادم، دیگه نمیتونم جلوی اشک هام رو بگیرم...

تا صبح همین چند کلمه توی مغزم رژه میرن. بعد از ده سال - و فکر میکنم هیچوقت- برام عادی نشه که ببینم یک تار مو از سرشون کم بشه. هر روز بیشتر و بیشتر میفهمم چقدر بهشون نیاز دارم و چقدر هنوز ریشه هام بهشون گره خورده است. حالا هم دارم ذره ذره آب شدنشون رو میبینم و با هر تماس یک تیکه از وجود منم انگار تموم میشه. یکجوری تموم میشه که با هیچکدوم از دستاویزهایی که تو این سالها یاد گرفتم بهشون چنگ بندازم تا پرت نشم تو قعر تاریکی، نمیتونم ترمیم شون کنم.

چیزی روم جواب نمیده فعلا، کاش حداقل زندگی ارزش این همه رنج مداومی که بخاطر هیچی بر ما تحمیل شده رو داشته باشه .


Monday, August 10, 2026

 


بقول صادق هدایت:تاریخ تکرار میشود چون بیشرفی و پدرسوختگی های بشر همواره تکرار میشود.

با دیدن اخبار حس اضطرابی مزمن همه وجودم را میگیرد و خاطرات تلخ و ترسناکی برایم زنده میشود. آنروزها همه مردم از پیر و بچه و جوان و زن و مرد، از هر راهی که بلد بودند میخواستند با جان و مال و ناموس از داشته ها و نداشته های شان دفاع کنند. شاید هم از ته مانده آرزوی هایشان که داشت از لابلای انگشت های شان لیز میخورد... چون بنظرم تازه داشتند میفهمیدند چه دسته گلی به آب داده و در چه چاه لجنی گیر انداخته اند خودشان و بقیه را. و با این کارها میخواستند کمی زمان بخرند که کمتر یا دیرتر فرو بروند، چمیدانم یا شاید هم وجدان شان را  کمی آسوده تر کنند!  

بهرحال بعد از غریب به سی و اندی سال از آن جنگ، حالا دیگر این خبرها نیست. چون همه ما تا خرخره در لجن اسیریم، اینجا و آنجای دنیا هم ندارد. و خب... من  یکی شخصا خیلی اعصاب جنگ و بمب و ویرانی و این جیزها را دیگر ندارم، از بس خسته و فرسوده شده ام بخاطر تاوان دادن های بیوقفه و بی دلیل. خوب هم میدانم به هیچ چیز و هیچ کس جز خودمان چشم امیدی نباید داشته باشیم. که خب همین "خودمان"  راستش را بخواهید زیادی خسته ایم و عزادار... خیلی سال است که بسیار عزارداریم.

حقیقتش من نمیدانم چه باید کرد، اما چیزی که به تجربه میدانم این است که همان جنگ قبلی بود که تمام بچگی های ما را سوزاند و باعث داغ ها و عقده های زیادی شد و زخم هایی به تن و جان ما زد که تا لحظه مرگ ازشان رهایی نداریم، پس واقعا بنظرم دلیلی نیست که بخواهیم خودمان و آدم های بی پناه تر از خودمان را دوباره با همان شیوه و بلکه بسیار سخت تر بیازماییم... ولی خب گفتم که، باز هم نمیدانم! 

Thursday, August 6, 2026


یادم هست یکبار سپینود نوشته بود نوشتن برایش شفابخش است . خب چقدر راست گفته بود و چقدر هم قشنگ راست گفته بود. سپینود خودش هم خیلی قشنگ بود .

... چندین ماه پیش سپینود رفت. بعد دی شد و اون همه آدم  یکهو رفتن. بعد ما رفتیم تو شوک و درد و بی خبری. بعد جنگ شد و نوروز شد ... بعد اعدام ها شروع شد...

 از همون موقع نمیدونم چطوری کار کردم، سفر رفتم، ورزش کردم، آشپزی کردم، مهمونی رفتم، چجوری خندیدم و ادامه دادم؟ چطوری نفس کشیدم و دووم آرودم اون هم بدون شفای نوشتن؟  راستش اصلا یادم نمیاد...

Tuesday, August 4, 2026

 جقدر دوره اینحا برام 

من برگشتم به نوشتن چون چیزی که درونم هست تا الان اونقدر بزرگ شده که دیگه نتونم  ندیده اش بگیرم 

پس سلام من به تو یار قدیمی  

Wednesday, June 2, 2021

در جواب سوال مامان که پرسید چرا صورتت اینجوریه عزیزم؟ گفتم خیلی خسته ام و خودمو کنترل کردم تا تماس مون تموم بشه. به محض اینکه گوشی رو گذاشتم کنار دلتنگی که تا گلوم اومده بود بالا ، خفه ام کرد و هق هق گریه هام شروع شد.

یکم که گذشت و آروم تر شدم، دوش آبگرم گرفتم و لباس خواب ستین محبوبم رو پوشیدم و ویسکی بدست، بخودم گفتم: 

سلامتی ات که بعد این همه بالا و پایین شدن ، هنوز هم «برای بار اول» توی زندگیت خلق میکنی.


Monday, April 19, 2021

  زندگیم داره قشنگ میگذره. هوا خیلی تمیز و قشنگه. کارم خوبه و من خوشحالم. بدنم هم خوشحاله چون با این همه استرس و دوندگی دو ماه اخیر، بدون هیچ وقفه ای پریودمو داشتم و همه چیز نرماله.

دوست قدیمی ام رو دیدم و کلی حرف زدیم و آهنگهای نوستالژی گوش دادیم شب تو بغل هم خوابیدیم. و من همش باین فکر میکردم آدمیزاد به چی زنده است بجز معاشرت؟

کاش بتونم زودتر دوستهای بیشتری پیدا کنم. و خب... برام قشنگه که دارم همه کارامو خودم میکنم. آهسته شاید، اما پیوسته و با دلگرمی.

Friday, April 9, 2021


خیلی وقته دلم میخواد بنویسم. اما هی اینجا رو ایگنور میکنم. میدونم خیلی مسخره است که آدم وسط حرف زدن به زبان مادری اش هی لغت از زبان های دیگه بلغور کنه ولی دست خودم نیست. یعنی هستا... اما ذهنمو درگیرش نمیکنم. هرچی پیش میاد رو میریزم بیرون.                         

این روزا دارم به سه تا زبون همزمان حرف میزنم و این نه تنها مایه افتخار و هیجانم نیست، مایه  استیصالم شده و البته که مایه دلتنگی بیشتر. زبون چهارم که ته مونده کمی تو ذهنم داره هم گاهی خودنمایی میکنه و یک چیزهایی رو تو مغزم بالا پایین میکنه.  وقت هایی که استرسم زیاد میشه وسط اون همه زور زدن برای پیدا کردن کلمه و ساختن جمله با گرامر درست، یکهو همه چیو فارسی میگم و بعدش همه چی عوض میشه. آدمها قشنگ نگاهم میکنن و لبخند میزنن. انگار دنیا روشن میشه.  بعد مکث میکنم و جمله مو اصلاح میکنم.

بهرحال امروز بلاخره تسلیم شدم و شروع کرم به نوشتن. کم کم مینویسم از دوسالی که گذشت و البته روزهای حال و روزهای پیش رو... از طوفانی که یک شبه زندگیمو بالا پایین کرد و من با همه سختی ها و بالا پایین شدن ها باز زنده موندم. باز تلاش کردم. باز خندیدم و گریه کردم و زندگی کردم.

تهش چی؟ دوست دارم این زندگی لعنتی رو.


چگونه دست دلم را به دست تو برسانم؟


Wednesday, May 29, 2019


چی بگم؟ که چی شد؟؟ از کجا باید شروع کنم؟

Thursday, November 29, 2018


میدونم باید بنویسم. زیاد هم. ولی قلمم خشکه و بجاش ذهنم... فوران میکنه از کلمه.

Tuesday, October 9, 2018



دو هفته ای رفتیم ایران و برگشتیم. امروز اولین روز کارمه بعد از برگشت. قبل رفتن خیلی ذوق داشتم و پر بودم از دلتنگی. دیدار اول با مامان و بابا خوب برگذار نشد چون کسانی بودند که قبل از خودمون برای دیدن مون اونجا بودند. لذا... نشد سیر بغلشون کنم و راحت باشم. چجوریه بعضی ها درکی از شرایط ندارن؟ البته یکجوری هم فکر کنی میبینی که خب، اومده بودن از سر خوبی ما رو ببینند ولی آخه حالا دو روز فرصت بدین.
این شد که یک جیزی موند ته ذهنم. قبلش هم که کلا از اینجا چندوقتی بود روال نبودیم باهم. نمیدونم ...

 چی بگم.. هرجی تلاش میکنم به در بسته میخوره. حتی برای حرف زدن. خیلی نا امید میشم گاهی. اخرش تهران اونقدر کم آوردم که پناه بردم به بلوند و باهاش حرف زدم. تا شروع کردم به حرف زدن اشکها و بغض تمام این چندوقت ترکید. کمی حرف زدیم. راهکار داد و نظر خودشو گفت و کمی هم بهم روحیه داد. نمیدونم این خاصیت عجیب در من چیه که توی هر شرایط و مشکلی سریع اعتماد بنفسم رو از دست میدم و این باعث میشه خیلی لوزر و وابسته و غیرمستقل بنظر بیام. و اکت ام هم مسلما در همین جهت پیش میره. اما بلوند بهم تلنگر زد، فقط با یک جمله که تو همون آدمی و خودتو نباز.

بعد نشستم با خودم فکر کردم چرا فکر میکنی حتی رفتارهای اشتباه دیگران بخاطر توئه؟ شادی و زندگی و لحظه های خودت رو فدای چیزها و آدمهایی میکنی که حتی درکی از یکذره ارزشهای ترو ندارن و غرق هستن تو دنیای کوچیک بظاهر پر از زرنگیشون؟ بگذارشون هونجا بمونن. چرا توی ذهنت همش دودوتا چهارتا میکنی؟ خلاص کن خودت رو. همون جوری باش که هستی و دوست داری.هیچ رابطه ای به معنی فدا کردن خودت نیست.

تصمیم گرفتم. حرف هامو زدم. و اینکه بزنم حرفهامو. حداقلش بنویسم. بحث و جنگی هم ندارم. به کسی بی احترامی نکردم که برای یکذره احترام و شعور بخوام گدایی کنم. زندگی من مال خودمه. فدای هیچکس و هیچ چیزی اش نمیکنم دیگه.

بیشتر هم خواهم نوشت.

Monday, September 10, 2018


دوازده سال از من کوچکتره و خیلی ساده و اتفاقی با هم آشنا شدیم. دیروز بعد از نهار و کیک و تولد بازی های مرسوم، موقع خداحافظی بهم گفت تولدت مبارک، تو الگوی منی. سعی کن حالا حالاها همینجوری اون بالاها بمونی.
 وقتی  در ماشین رو بست، اشکهام ریخت روی صورتم. بخاطر خودی که هیچوقت نه تنها دوستش نداشتم، بلکه نوک پیکان همه سرزنش ها و مقصر پنداریهام  رو همواره و با اصرار تمام  به سمتش نگه داشتم!

Tuesday, August 14, 2018



اینکه آدم راه زندگیشو خودش انتخاب کنه خیلی خوبه. اینکه نیفتی تو مسیر روزمرگی هم خیلی خوبه. کلا خیلی چیزها هست که خوبه. از همه بهتر هم اینه که مسیر و زندگیت و خودت رو اونقدر دوست داشته باشی که هیچی برات اونقدر مهم نباشه که باعث رنج کشیدنت بشه! 

خب من هیچوقت خودمو اینقدر دوست نداشتم، و طبعا بخاطر همین خیلی خودم رو اذیت کردم. بماند که خیلی هم نتونستم مسیر دلخواه خودمو انتخاب کنم و ادامه بدم. همیشه موانع و ترس هایی داشتم. مالی و احساسی و ذهنی. خب... حالا که چی؟ حالا که بخش عمده و مفید و بسیار دوست داشتنی زندگیم که باید پر از دستاورد باشه برام داره کم کم تموم میشه، درسته که من هنوز بنشینم و حسرت بخورم و رنج بکشم؟ مسلما درست نیست. 

از همه بدتر میدونی چیه؟ که همه اینها رو بدونی و باز هم فقط بنشینی و صحنه رو نکاه کنی و... رنج!

Tuesday, July 24, 2018



روزهایی که در افیس ام رو توی محل کار باز میگذارم، یعنی زره نپوشیدم. یعنی آرومم و صداها و جزئیات عصبی ام نمیکنه. که البته معمولا ماهی یکبار بیشتر اتفاق نمی افته  که قطعا به میانه های روز نرسیده، در بسته میشه. گاهی رو خودم کار میکنم و تلاشم اینه که زمان این موضوع رو طولانی تر کنم. همه اش به خودم میگم با آدمها در صلح باش دختر. بگذار جریان زندگی از سمت شون بیاد به سمت تو.

بعد میبینم که باهاشون خوبم. باهاشون آرومم. فقط نمیخوام بهم نزدیک بشن. همین.

Monday, July 23, 2018


 چند ماهی هست که این فکر مدام میاد توی سرم و میره. اما بهش پرو بال نمیدم و نمیگذارم ادامه پیدا کنه. فکرم  اینه که مامانم همسن الان من که بوده، چهار تا بچه داشته، بزرگترین شون نوزده سالشه و دانشگاه رشته داروسازی قبول شده و کوچکترین شون که من باشم ده سالشه!! خیلی برام عجیبه و غیر قابل لمس. اما چند روز پیش تصمیم گرفتم جلوی افکارم رو نگیرم. به سرعت بسط پیدا کردن طبعا.

 این دست افکار همیشه برام آزار دهنده است. علتش هم نوع رابطه ایه که با مامانم دارم. اینکه همیشه یکجور سردی زیادی تو روابط مون حاکم بوده. هیچوقت دوست نبودیم باهم؟ نمیدونم شاید این خیلی عجیب نباشه. خیلی ها هستن که رابطه شون با مادرشون همینطوریه.  ولی من، نمیدونم یکجوری گیج و گنگه این موضوع برام. همین الان وقتی یاد صورت مامانم میفتم که سرشو انداخته پایین و یواشکی داره ریز ریز میخنده، دلم میلرزه. مامانم خیلی معصوم و خیلی مظلومه. همیشه همینجوری بوده. از وقتی یادم میاد صبورانه مشغول مادری بوده. پیشتر ها گاهی از آرزوهاش میگفت که مثلا من همیشه خیلی دوست داشتم رانندگی یاد بگیرم ولی اینطور شد و ... نشد. یا اینکه همیشه دوست داشتم دخترم متخصص زنان و زایمان بشه، ولی خب نشد. اما حالا؟؟ قلبم فشرده میشه! هیچی نمیگه. فقط یکجوری لبخند میزنه، یکجوری میگه هی! یا میگه حالا!! که دلم میخواد بمیرم.

شیوه تحمل کردن و زندگی کردن های قدیمی برای ما غریبه نیست اما من هرگز از مامانم نشنیدم گله و شکایتی به بابام بکنه. با اینکه اگه منصف باشم میدونم که کم و کاستی خیلی هم زیاد بوده براش اما هرگز حرفی مبنی بر گله یا حتی متلک نزده. هیچوقت به کسی بی احترامی نکرده. حتی درجواب اونهایی که جلوی چشمش بهش بی حرمتی کردن هم فقط سری تکون داده و چشم هاش رو انداخته زیر.

نمیدونم، الان دارم زار زار اشک میریزم و اینها رو مینویسم. یک چیزی توی گلومه که داره خفه ام میکنه. مامانم با دستهای سفید و نرم و مهربونش که حالا پر از چروک و رگ های آبی شده کجاست که منو ببینه اینجوری دارم بال بال میزنم؟ خیلی حرف تو سرم میاد و میره. خیلی خاطره. نمیدونم چیکار کنم. شاید بعدا باز هم نوشتم ازش ولی خیلی دردناکه برام. خیلی.